یکشنبه 26 اسفند 1386 @ 16:34

سردار شهید حسن بیژنی

سردار شهید حسن بیژنی

فرمانده گردان امام حسن (ع) ناوتیپ 13امیرالمومنین(ع) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

 

 

زندگینامه


حسن بیژنی در سا ل 1341 در خانواده ای مذهبی در روستای «خیار زار» از توابع دشتستان پا به عرصه وجود گذاشت .وی تحصیلات ابتدایی خود را در زادگاهش به پایان رسانید و جهت ادامه تحصیل به شهر شبانکاره هجرت نمود و دوران راهنمایی و دبیرستان را در آنجا با موفقیت پشت سر گذاشته و به اخذ دیپلم نایل آمد .
شهید در دوران تحصیل علاوه بر درس به فعالیتهای مذهبی نیز توجه خاص داشت و در اکثر جلسات دینی شرکت می کرد. پشتکار و استقامت وی در تمام جوانب زندگی و هنگام تحصیل مشهود و از نظر اخلاق و معنویات پایبند به اصول و احکام اسلامی بود .
شهید بیژنی درمبارزات و راهپیمایی ها یی که علیه رژیم ستم شاهی انجام می گرفت شرکت فعال داشت .با شروع جنگ تحمیلی این سردار ،برای شرکت در دفاع مقدس و پیوستن به صفوف مجاهدین فی سبیل الله سر از پا نمی شناخت. ایشان اولین بار در تاریخ 11/ 8/ 1360 راهی میادین نبرد گردید و در منطقه ی گیلان غرب به دفاع از حریم اسلام و قران پرداخت .
شهید بیژنی که همه ی وجودش در راستای لبیک به ندای مراد و مقتدایش خمینی کبیر متبلور بود، با شرکت در طرح «لبیک یا خمینی» در تاریخ 4/ 1/ 1361 به جبهه های شوش و عین خوش عزیمت و به یاری دلاورمردان ارتش اسلام شتافت .
وی در عملیات افتخار آفرین بیت المقدس شرکت و به عنوان فرمانده ی دسته در قسمت ولی عصر (عج) و غرب خرمشهر حماسه های جاودانه ای از خود به جای گذاشت .در همین عملیات بود که وی از ناحیه شکم مورد اصابت گلوله ی دشمن بعثی قرار گرفت .او که درس شهامت و آزادگی را از سرور آزادگان جهان ،حسین بن علی (ع) آموخته بود ،با همان بدن زخمی خود به همسنگرانش دستور پیش روی و ادامه نبرد می داد .ایشان با بدنی خونی از میان گل و لای منطقه خود ،را به سپاه می رساند .وی پس از مدت 4 ماه بستری بودن در بیمارستان پس از بهبودی به استخدام اداره ی بازرگانی گناوه در می آید .تا این که دگر بار برای مبارزه با ام الفساد قرن ،آمریکای جنایت کار ،درتارخ 18/ 12/ 1362 راهی آبهای نیلگون خلیج فارس شد .ایشان در تاریخ 4/ 4/ 1367 با سری پر شور از عشق به الله و در دفاع از حریم قرآن کریم ؛در کسوت فرماندهی گردان امام حسن (ع) واقع در جزیره ی مجنون ،در نبرد جانانه با کفار بعثی به آرزوی دیرینه ی خود که شهادت در راه خداوند بود نایل آمد.

 

وصیت نامه


بسم الله الرحمن الرحیم
خدا آن مومنان را که در صف جهاد با کافران مانند سد آهنین هم دست و پایدارند دوست دارد .قرآن کریم
اگر سر انجام ما به مرگ منتهی می شود و این بدنها از بین خواهند رفت پس کشته شدن مرد به شمشیر در راه خدا گرامی تر و برتر است .شهادت ای آغوش پر مهر خدایی ،تو ای ،ناله های درد مند شیعه، تو را دیدم و تو را می شناسم .تو را درمحراب کوفه دیدم که مظلومیت را نثار قدم علی (ع) کردی .تو را در قتلگاه دیدم که سراسیمه به یاری اسلام آمده بودی .تو را که در قتلگاه 72 تن کربلای ایران دیدم با بیرق های پاره پاره و سوخته شده به جنگ کفر ،نفاق و الحاد و تحریف رفتی .تو را بر بالین سر شهید مظلوم بهشتی دیدم که بر مظلومین خون گریستی .
تو را در جبهه های نبرد خیابانها ،کوچه ها و در وجب به وجب خاک میهن اسلامی دیدم .
هر گز فراموشت نخواهم کرد .بار خدایا ،این قطره نا چیز خون مرا در راه اسلام از من حقیر بپذیر و اگر جان ما این ارزش را دارد که برای اسلام فدا شود و انقلاب به پیش رود صدها بار به ما جان بده تا مبارزه کنیم و شهید شویم .
بار خدایا ،با ریختن خون ما انقلاب به پیش خواهد رفت .پس ای گلوله ها ،بیایید به سینه های ما .بار خدایا ،اینک تو را شاهد می گیرم که آگاهانه به مشهد خویش می روم .
اینک چند سخنی با پدر و مادرم شما ای عزیزان بعد از شهادتم لباس عزا به تن نکنید و درمجلسم عزاداری آنچنانی نکنید که مردم خیال بکنند من مرده ام. در مجلسم شاد باشید و بگویید او زنده است .چون که شهید قلب تاریخ است .اگر جسم و جانم پیش شما نیست روحم در نظرتان است .بعد از شهادتم لباس سیاه به تن نکنید .من به معشوقم رسیده ام .عشقم الله است و من بنده او هستم .تو ای مادر ،چه بسا شهیدانی بوده اند که مادر نداشته اند که بر بالای سر آنها بگرید و قلب های یخ در سرد خانه ها بر سر آنها آب می شد و به جای مادر بر آنها می گریست .
پدر جان ،خودت می دانی که عزیز ترین چیزهای زندگیم تو هستی و چقدر دوستت دارم .از شما می خواهم بی تابی نکنید هر قطره اشک تو باعث کمرنگ تر شدن خون من می شود و تو خود می دانی که هر کس اسلام را پذیرفت و قبول کرد که شیعه ی علی (ع) است باید سر بریده را در پیش ببیند .
برادران عزیز :
از همگی شما می خواهم که به ندای امام امت این سلاله پاک امام حسین (ع) را در هر زمان لبیک بگویید و نگذارید تفنگ من بر زمین بیفتد و نگذارید یاران امام کم شوند .از تمام برادران و دوستان تقاضا دارم که در نزد خدا برای من طلب عفو و بخشش کنند و خودشان نیز مرا ببخشند . سفارشی که به آنها دارم این است که نسبت به امام و انقلاب بی تفاوت نباشند .دست روی دست نگذارید تا اینکه دشمن به سراغ ما بیاید .باید ما بر دشمن حمله کنیم و او را نابود کنیم و امیدوارم که یارانی صادق و مخلص برای امام باشیم .همسرم امید وارم که مرا ببخشی به خاطر اینکه زندگی کوتاه و پر مشقتی با من داشتی . از تو می خواهم که برای رضای خدا و امام با نبودن من بی تابی نکنی و به یاد داشته باش که دیدار نزدیک است حتی نزدیک تر از مژه های چشم .امیدوارم که خداوند صبری زینب گونه به تو عنایت کند .
خدایا ،جند الله را که با سوگند به ثار الله در لشکر روح الله بری شکست عدوالله و استقرار حزب الله زمینه ساز حکومت جهانی بقیه الله است حمایت فرما .
خدایا ،خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار   حسن بیژنی 3/ 4/ 1363

 


خاطرات


مادر شهید:
من هم مانند تمام مادرانی که همیشه منتظر و آماده ی شنیدن هر خبری از طرف فرزندانشان بودند ،خود را مهیا کرده بودم. تنها چیزی که من هیچ وقت فکرش را نمی کردم و غافل شدم ،شهادت هر دو پسرم (حسن و غلامرضا ) در یک روز و در یک لحظه بود .
چون حسن هدیه ای بود الهی ،پس همه اعمال و رفتار او با بقیه فرق داشت .پدر و مادرش را بیشتر از جان خود دوست می داشت .با مردم مهربان بود و خیلی مردم داربود .این را نه من بلکه تمام اهل محل و همسایه ها می گویند .
من حسن را در خواب زیاد می بینم .هر گز از او چیزی نخواستم .زمانی که ناراحتی یا مشکلی داشتم به خوابم می آمد. در خواب احساس می کردم در مشکلات مرا یاری کرده ،باید بگویم احساس نبود واقعیت بود .
باید بگویم تمام زندگی حسن برایم خاطره است ،یعنی من با خاطرات او زندگی می کنم .خاطره ای از پسرم برای شما نقل می کنم .وقتی به عیادت حسن در بیمارستان ارتش واقع در شیراز رفته بودیم ،در اتاقی که حسن بستری بود ،خیلی نگران و ناراحت بودم ،نمی دانستم چه بلایی بر سر او آمده است .شهید بر روی تخت ،در حالی که یک دست و یک پای خود را بلند کرده بود و مثل همیشه لبخند به لب داشت،گفت :مادر ببین من هم دست دارم و هم پا .این لحظه و این حالت او پس از سالها هنوز هم مانند آینه جلوی چشمان من است .


بر خیز که در طریق حق گام زنیم            از باده گلگون شدن جام زنیم
از خون شهیدان شوری بر گیریم             آتش به سرا پرده صدام زنیم

 

منبع : سایت ساجد

یکشنبه 26 اسفند 1386 @ 10:14

سردار شهید علی فقیه

سردار شهید علی فقیه

فرمانده گردان کمیل، تیپ المهدی (عج)لشگر19فجر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

 

 

زندگینامه

 

 سردار رشید اسلام، پاسدار شهید« علی فقیه» در تاریخ 10/4/ 1338 در روستای «لاور شرقی» پای به عرصة وجود نهاد. این شهید، فرزند اول خانواده بود و پدرش به عشق مولای متقیان علی(ع)، او را علی نام نهاد. علی، از کودکی دارای هوش سرشار و ضمیری روشن بود و تحت تربیت مذهبی و اسلامی پدر و مادرش، اخلاق نیکوی انسانی و اسلامی، اندک اندک در وجودش سرشته گردید. در سن هفت سالگی راهی دبستان جنت (شهید اسماعیلی) روستای لاور شرقی گردید و موفّق شد دوران ابتدایی را با موفّقیت کامل و بدون هیچ‌گونه مردودی یا تجدیدی به اتمام برساند. پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی، شهید فقیه نتوانست به ادامة تحصیل بپردازد و ناگزیر به ترک تحصیل شد. مادرش در این باره می‌گوید: «فرزندم در تمام سال‌های دوران تحصیل در مقطع ابتدایی از شاگردان ممتاز و برگزیده بود و آن‌چنان باهوش و با استعداد بود که می‌توانست حتی دو پایه را در یک سال تحصل نماید. متأسفانه مدرسه راهنمایی در روستا وجود نداشت و تحصیل در شهر خورموج نیز با توجّه به وضع نامناسب معیشتی که با آن مواجه بودیم، برایمان مقدور نبود. اما با همة مشکلات، از آن‌جایی‌که علی بسیار علاقه‌مند به تحصیل و دارای هوش سرشار بود، تصمیم گرفتیم به هر نحو، مخارج تحصیل او را در خورموج فراهم ساخته، جهت ادامة تحصیل، او را به این شهر بفرستیم. اما علی که از وضع نامناسب معیشتی ما به خوبی آگاه بود، علیرغم اشتیاق شدید به تحصیل، حاضر به رفتن به خورموج و تحصیل در آنجا نشد و به ناچار ترک تحصیل کرد.»
شهید علی فقیه، پس از ترک تحصیل، مشغول به کار و تلاش جهت کمک به پدر در تأمین معیشت گردید و در این راستا به کارگری پرداخت و مدتی نیز به بندر عامری رفت و در آنجا کارگری نمود. او همچنین مدتی در پایگاه هوایی بوشهر کارگری کرد و حقوق روزانه‌اش در آنجا، 5 تومان بود.
ایشان پس از رسیدن به سن قانونی جهت انجام خدمت سربازی به کرمان رفت اما به علت عدم احتیاج دولت و عدم پذیرش در پادگان آموزشی این شهر، طبق گواهی ادارة وظیفة عمومی ژاندارمری کل کشور از انجام خدمت نظام وظیفه معاف گردید.
شهید فقیه پس از معافیت از خدمت، کماکان به کار و تلاش پرداخت تا این‌که با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و شروع جنگ تحمیلی فصل جدیدی در زندگی ایشان رقم خورد. این شهید بزرگوار پس از وقوع انقلاب، به تمام و کمال در خدمت نظام مقدّس اسلامی قرار گرفت و تمام وجود خود را صرف اشاعة ارزش‌های نورانی انقلاب بزرگ اسلامی نمود. او از اولین افراد روستای لاور شرقی بود که به عضویت بسیج در آمد و به عنوان یک بسیجی، پس از گذراندن آموزش جبهه در بیست و ششمین دورة آموزشی پادگان شهید دستغیب کازرون، در مورّخة 29/7/1361 عازم جبهه‌های جنوب گردید و به عنوان جانشین دسته همراه با شهید ابراهیم زارعی، در عملیات پیروزمندانة محرم شرکت نمود و پس از آن در مورّخة 3/10/1361 به منزل بازگشت. او پس از بازگشت از جبهه، به استخدام رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و پس از آن مجدّداً در مورخة 29/1/1362 راهی جبهه‌های جنوب شد و پس از انجام مأموریت به عنوان فرمانده دسته، در مورّخة 3/4/1362 به خانه برگشت. پس از 26 روز مرخصی، برای سومین و آخرین بار در مورّخة 29/4/1362 راهی جبهه‌های غرب کشور گردید و پس از آن‌که در عملیات والفجر 4 شرکت کرد.بعد از آن جهت آموزش مجدد، به پادگان شهید جلدیان اعزام شد و در مورّخة 16/8/1362 از این پادگان عازم طلائیه گردید و در آن‌جا در تیپ المهدی (عج) گردان کمیل، گروهان 1 و به عنوان فرماندة دستة 3 در عملیات خیبر شرکت کرد.
برادر شهید می‌گوید: «برادرم در عملیات خیبر در منطقة طلائیه در مورخه 12/12/1362 از ناحیة کتف هدف اصابت تیر دوشیکا قرار گرفت و شدیداً مجروح شد. همرزمانش در آن بحبوحة نبرد، او را در یکی از سنگرها گذاشتند که متأسفانه آن سنگر دچار آب گرفتگی شد و برادرم در اثر خونریزی شدید و عدم امکان انتقال به بیمارستان در همان‌جا به شهادت رسید و پیکر پاک و مطهّرش به مدت یازده سال در آن‌جا باقی ماند تا این‌که به همّت گروه تفحص شهداء، این پیکر پاک و مطهّر در مورّخة 11/7/1373 در حالی‌که تقریباً سالم مانده بود، کشف و شناسایی گردید و در مورّخة 2/8/1373 به زادگاهش انتقال داده شد و پس از تشییع باشکوه توسط جمعیت انبوه امت حزب ا... در گلزار شهدای روستای لاور شرقی به خاک سپرده شد.»
شهید علی فقیه با این‌که درس نخوانده بود اما به مدد هوش سرشار و علاقة فراوانش به قرآن کریم توانسته بود این کتاب نورانی الهی را ختم نماید. انس او با قرآن کریم، همیشگی بود و هیچ‌گاه تلاوت آن را حتی در ایام حضور در جبهه و در شرایط سخت مناطق عملیاتی ترک نکرد. او نماز خواندن و روزه گرفتن را در سنین کودکی و پیش از رسیدن به سن تکلیف شرعی، آغاز کرد و بیشتر اوقات، نماز را در مسجد می‌ خواند.
این شهید بزرگوار از لحاظ اخلاق فردی، انسانی بود بسیار مهربان، متواضع، راستگو و راست‌کردار و بسیار اهل معاشرت با مردم به طوری‌که همة اهالی او را دوست داشتند همان‌طوری‌که او نیز با تمام وجود، مردم را دوست می‌داشت.
او با همة شهدای روستا به ویژه شهیدان بزرگوار ابراهیم زارعی و حسین اسماعیلی دوست صمیمی بود. در عملیات غرور آفرین محرم، او دوشادوش شهید ابراهیم زارعی رشادت‌های کم نظیری را از خود نشان داد. هنگامی‌که شهید حسین اسماعیلی به علت مجروحیت در عملیات فتح المبین تا مدت‌ها نمی‌توانست روی پای خود راه برود و به ناچار روی ویلچر می‌نشست، شهید علی فقیه بیشتر اوقات را همراه و کمک‌کار او بود و ویلچر او را جابجا می‌کرد.
شهید فقیه با این‌که فقط تا پنجم ابتدایی درس خوانده بود، اما میزان سواد و دانایی حقیقی‌اش بسیار فراتر از حد علمی این مقطع بود. به گفتة مادرش، او نزدیک به یکصد جلد کتاب خریده و آن‌ها را مطالعه کرده بود. این شهید بزرگوار به مطالعة کتب مذهبی و فکری علاقه بسیاری داشت و در این بین، آثار نویسندگان ارزنده‌ای همچون شهید محراب آیه ا... دستغیب و استاد شهید مطهری را بیشتر مطالعه می‌کرد. به طور کلّی، عادت به مطالعه یکی از عادات اصلی زندگی او بود و تمایل شدیدی به افزودن هر چه بیشتر و به‌روز کردن آگاهی‌های خود داشت. لذا هرگز خود را محدود به تحصیلات کلاسیک نکرد و با جِدّ و جُهدی مثال زدنی، تا پایان عمر کوتاه اما پربرکتش، آگاهی‌های فراوانی را بر مجموعة دانستنی‌های خود افزود.
شهید علی فقیه مدّاح اهل بیت بود. در ایام عزای اهل بیت و به خصوص دهة اول محرم و دهة آخر ماه صفر، با ایجاد و سازماندهی دستجات سینه‌زنی، مبادرت به نوحه خوانی و مدّاحی می‌نمود و به مراسم عزا، شور و گرمی خاصّی می‌بخشید. این شهید بزرگوار در جریان راهپیمایی‌های سال 1357 حضور بسیار پرشوری داشت. او در همین راستا به شهرهای خورموج، کاکی و کنگان می‌رفت و در هر چه بهتر برگزار کردن راهپیمایی‌های آنجا علیه رژیم ستمشاهی پهلوی، نقش قابل توجهی را ایفا می‌کرد. ایشان پس از شروع جنگ تحمیلی، در تبیین ماهیت حقیقی این جنگ و ضرورت دفاع در برابر تجاوز ناجوانمردانة دشمن برای اهالی روستا تلاش زیادی نمود و در جمع آوری کمک‌های مردمی به رزمندگان اسلام، فعالیت چشمگیری را از خود به نمایش گذاشت.
شهید فقیه در کارهای عامّ المنفعه نیز زحمات زیادی کشید. او همراه با شهید ابراهیم زارعی و سایر جوانان و اهالی روستا، در جریان آب‌رسانی به روستای لاور شرقی تلاش زیادی نمود و در همین راستا همراه با سایر دوستان خود، کلیة کانال‌های مورد نیاز جهت لوله‌گذاری و انتقال آب به همة نقاط روستا را حفر نمود و بدین‌گونه کاری عظیم و ارزنده را به عنوان حسنة جاریه و جاودان به انجام رسانید.
شهید فقیه در جبهه‌ها همواره مشکل‌ترین مسؤولیت‌ها را پذیرا می‌شد و در این راه هراسی به دل راه نمی‌داد. بارها در محاصرة دشمن گرفتار آمد اما با رشادت و دلاورمردیِ مثال زدنی خود، دشمن دون را به عقب راند و جلوه‌هایی از برتری قوای اسلام را به دشمن متجاوز تحمیل کرد. یکی از هم‌رزمانش در این باره می‌گوید: «در سال 1361 به همراه شهیدان بزرگوار علی فقیه و ابراهیم زارعی به جبهه اعزام شدیم و در عملیات محرّم شرکت نمودیم. صبح فردای روز شروع عملیات، با تک سنگین دشمن در منطقة شرهانی عراق مواجه شدیم. دشمن در جریان این تک، ضربات شدیدی را بر ما تحمیل کرد و تعداد قابل توجّهی از اعضای گردان ما را شهید و زخمی نمود به طوری‌که از این گردان، تعداد اندکی باقی زنده ماندند. در آن شرایط سخت، همین چند نفر اندک باقیمانده که در میانمان شهید علی فقیه و شهید ابراهیم زارعی هم بودند، مقاومت شدید و سرسختانه‌ای را در برابر هجوم بی‌امان دشمن، به عمل آوردند. یادم می‌آید شهید فقیه همراه با شهید زارعی و سپس سایر هم‌رزمان، پوتین‌های خود را درآوردند و با پای برهنه، به ادامة مقاومت پرداختند. آنچه که برایم بسیار جالب و تحسین برانگیز بود این بود که شهید فقیه با پای برهنه، در حالی‌که آرپی‌چی را بر دوش خود گرفته بود، نیروهای دشمن را تعقیب می‌کرد و تعداد قابل توجهی از تانک‌های آنها را با آرپی‌چی منهدم نمود. بالأخره پایمردی این عزیزان سبب شد تا سربازان بعثی به مواضع قبلی بازگشته، بدین طریق خط مقدم جبهة خودی نیز به جلوتر برود.»
 
 

وصیت نامه 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیِمِ
«یا ایََّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی اِلیَ رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً فَادْخُلِی فیِ عِبَادیِ وَ ادْخُلیِ جَنَّتیِ»  «وَلاَ تَقوُلوُا لِمَنْ یُقْتَلُ فیِ سَبیِلِ اللهِ اَمْوَاتاً بَلْ اَحْیَاءٌ وَ لیَکِنْ لاَ تَشْعُرُونَ»
شهیـد، سعیـد است و شهـادت سعـادت. (امام خمینی)
در قاموس شهادت، واژة وحشت نیست. (امام خمینی)
با سلام و درود بر محمد مصطفی (ص)، پیامبر عظیم الشأن و گرامی اسلام و بنیان‌گذار اسلام فقاهتی و با سلام و درود بر حسین (ع) سرور آزادگان جهان تشیّع که با ایثار خون خود، اسلام را از خطر یزیدیان نجات داد؛ و با سلام و درود بر امام زمان مهدی موعود (ارواحنا له الفدا). با سلام بر امام امت، خمینی، بت‌شکنِ دوران و با سلام و درود بر رزمندگان صحنه‌های پیکار حق علیه باطل، این راهیان ره قدس و این شیران روز و زاهدان شب که با نبرد خود، روباه‌صفتان را به دَرَک واصل کرده و در صحنه‌های جنگ حماسه می‌آفرینند و سلام و درود بر شهیدان حسین گونة زمان که چون علی اصغرها، قاسم‌ها و علی اکبرها، جان خود را برای مسلمین فدا کردند و به ملکوت اعلی پیوستند؛ وصیت‌نامة خود را آغاز می‌کنم.
اینجانب علی فقیه به عنوان یک رزمندة کوچک آقا امام زمان (عج)، می‌خواهم وصیت را آغاز کنم. که می‌دانم این نام برازندة این حقیر نمی‌باشد. رزمندة امام زمان (عج)، آنهایی هستند که موشک‌های 9 متری بر سر آنها فرود می‌آید. سربازان امام زمان (عج)، آنهایی هستند که تاکنون بیش از 12 تن از خانوادة خود را از دست داده‌اند. ماها چه هستیم؟ اگر مقاومت و ایثار اینها نبود هرگز ما به پیروزی عظیم نائل نمی‌آمدیم.
اولین نکته، مربوط به روستایمان می‌باشد؛ مبادا شما ای عزیزان و ای مجاهدان! گول و فریب عده‌ای یاوه‌گو را بخورید که با عملشان ضربه به انقلاب اسلامی می زنند. مبادا بگذارید منافقان حاکم شوند و با عملشان اسلام را از بین ببرند. مساجد را پرکرده و گروه‌های مقاومت را تقویت کنید. مبادا امام امت، خمینی بت‌شکن و رزمندگان را فراموش کنید. جوانان را تقویت کنید. تفنگ از دست رزمندگان افتاده را برداشته و سینة خصم زبون را نشانه بگیرید. مبادا آنهایی که مقلّد امام نیستند و تابع ولایت فقیه نمی‌باشند، در تشییع جنازة من شرکت کنند؛ تا زمانی که پیرو ولایت فقیه نشوند نمی‌خواهم که بر سر جنازه‌ام فاتحه بخوانند و بر سر قبر من پا بگذارند.سخنی با تو ای پدر و مادر! ای پدر و مادر عزیز که سالها برای من رنج طاقت فرسایی را متحمّل شده‌اید و می‌دانم که توقّع داشتید که در آینده بتوانم کمک‌رسانی برای شما باشم. من امانتی بوده‌ام از طرف خدا نزد شما و خداوند هر موقع که صلاح بداند امانت را پس می‌گیرد. می‌دانم ای پدر و مادرم! که شما برای من عزیز هستید ولی اسلام عزیز، عزیزتر از شماست. امروز اسلام به جوانانی [مثل من] و پدر و مادرانی مانند شما احتیاج دارد. درودتان باد ای پدرم و مادرم که مرا این‌گونه در دامن پر مهر و محبت خود تربیت کردید. مبادا بر سر جنازه‌ام گریه و زاری نمائید زیرا کسی نبود بر مظلومیت علی اصغر گریه کند. لباس سیاه نپوشید [بلکه] برایم جشن عروسی بگیرید زیرا من به طرف معشوقم رفته و به آرزوی دیرینة خود رسیده‌ام. مبادا امام بزرگوارمان این نائب مهدی (عج) را فراموش کنید.
مادرم!‌ مانند مادر حنظله باش که بعد از شهادت فرزندش، سر فرزند را برای او آوردند. آن مادر قهرمان، سر حنظله را به طرف دشمن پرتاب کرد و گفت: من فرزندم را در راه اسلام داده‌ام و جنازه‌اش را هم نمی‌خواهم. مادرم! در مرگم مقاومت کن مبادا کاری کنی که دشمن را تشویق کنید و برایم ناله و زاری نکنید چون که آن از خدا بی‌خبران، از گریة شما خوشحال می‌شوند.
اما پدرم! می‌دانم که چقدر کار و کوشش کرده‌ای که دستانت پینه بسته است. من این دست پینه بسته را می‌بوسم و به وجود پدری چون تو افتخار می‌کنم.
و سخنی با شما ای ‌برادرانم! برادران رزمنده‌ام! مبادا بگذارید حتی یک دقیقه تفنگ به زمین افتادة من، بر زمین باشد؛ تفنگ به زمین افتاده را برداشته و پس از آزادی راه کربلا، قدس عزیز را از چنگال این دژخیمان نجات دهید. امام را فراموش نکنید. هیچ‌گاه با افراد منافق روی خوش نشان ندهید.
و شما ای خواهرانم! می‌دانم که زینب‌گونه هستید و پیام شهید را به جهانیان می‌رسانید. هیچ‌گاه در سوگ من لباس سیاه نپوشید زیرا لباس سیاهی نبود که زینب بپوشد. و مانند زینب باشید که پس از شهادت حسین(ع) با عمل و سخنان خویش. نیمی از رسالت حسین (ع) را ادا کرد. خواهرانم! حجاب را فراموش نکنید زیرا حجاب، عفّت زن است و از خون شهید، کوبنده‌تر. بعد از شهادت من طوری باشید که امام می‌گوید. و صبر را پیشه کنید زیرا خداوند صابران را دوست دارد.
و سخنم با توست ای ملت شهید پرور! به این‌که امام معصوم(ع) می‌فرماید: «اِنَّ الْحَیاةَ عَقیِدَةٌ وَ جِهَادٌ». جهاد باید به درستی برای خداوند و در راه عقیده باشد و قرآن می‌فرماید: «اِنَّ تَنْصُرُواللهَ یَنْصُرْکُمْ و یُثَبِّتْ اَقْدَامَکُمْ» (هر کس خدا را یاری کند و در این یاری استقامت کند خدا هم به او کمک می‌کند).
و از شما می‌خواهم که جبهه‌های جنگ و رهبر کبیر انقلاب اسلامی را فراموش نکنید زیرا [راه و اندیشة] امام، مانند خونی است که در بدن انسان جریان دارد که اگر آن خون نباشد انسان می‌میرد. قدر این رهبر را بدانید که او بود که ما را آگاه کرد و درس شهادت و جوانمردی را به ما آموخت.
و از شما می‌خواهم پشت سر روحانیتِ در خط امام باشید و بدانید که هر چه ما از اسلام داریم مرهون همین روحانیت است. آری الأن که این وصیت نامه را می‌خوانید، من از این دنیا رفته‌ام و به آرزوی دیرینة خود رسیده‌ام و از همة امت، و پدر و مادر و دوستان و آشنایان و رزمندگان و همسنگرانم، حلالیت می‌طلبم .
 اما پدر عزیز! مبالغی پول بدهکار هستم. آنها را پس دهید: به عمویم گرگعلی 300 تومان؛ به برادر محمد زارعی 800 تومان و به جعفر دکّان‌دار مبلغ 250 تومان؛ و پول سید احمد اسلامی و سید محمدحسین لطیفی را حتماً پس دهید. پول تنباکو علی زارعی را پس دهید. و 17 روز، روزه بدهکار هستم اگر توانستید برایم بگیرید و اگر در توان نداشتید، نگیرید هم اشکال ندارد.
والسّلام علیکم و رحمة الله و برکاتة     مورخة 28/8/62  علی فقیه

 

منبع : سایت ساجد

شنبه 25 اسفند 1386 @ 11:21

سردار شهید علیرضا ماهینی

سردار شهید علیرضا ماهینی

 

فرمانده گردان درستاد جنگهای نامنظم شهید دکتر چمران

 

زندگینامه

 

شهید «علیرضا ماهینی» در سا ل 1335 در یکی از محلات جنوبی بوشهر ،در خانواده ای متدین و مذهبی چشم به جهان گشود .وی پس از گذراندن دور ان تحصیل،موفق به اخذ دیپلم فنی از دبیرستان حاج جاسم بوشهری شد . از آنجا که دارای با لاترین معدل دبیرستان در سطح شهر بود ،بدون کنکور در دانشگاه علم وصنعت تهران پذیرفته شد .به علت فعالیت های مستمر سیاسی ،از ادامه تحصیل وی در دانشگاه ممانعت به عمل آمد تا اینکه در نهایت موفق شد در رشته الکترونیک دانشسرای عالی ایران مهر تهران تحصیلات عالی خود را به پایان رساند .
شهید ماهینی ضمن تحصیل به انجام فعالیتهای سیاسی نیز مبادرت می نمود که از آن جمله می توان به فعالیتهای چریکی و عمدتا کوهنوردی دسته جمعی و تشکیلاتی اشاره کرد .وی با فراغت از تحصیلات دانشگاهی ،خدمت سربازی را آغاز و پس از پایان خدمت درتهران مبارزات سیاسی را ادامه داد .ایشان در آستانه ی انقلاب با شرکت در مبارزات ،پخش اعلامیه های امام و ایجاد ارتباط تنگا تنگ با روحانیت انقلابی ،وفاداریی خود را به امام و انقلاب نشان داد و تا پیروزی کامل انقلاب در صحنه باقی ماند .
پس از پیروزی انقلاب ،مدت زمان کوتاهی در کسوت مقدس معلمی در دبیرستان سعادت و هنرستان حاج جاسم بوشهری به تدریس پرداخت .اوبا آغاز جنگ تحمیلی و هجوم وحشیانه استکبار ،به جبهه های نبرد شتافت و به علت رشادتها و شجاعت هایی که از خود نشان داد ،به رده های بالای فرماندهی ارتقاءیافت و توسط شهید چمران به فرماندهی گردان های مجرب عملیاتی در ستاد جنگهای نامنظم، انتخاب شد .
با شهادت دکتر چمران ،فرماندهی بخشی از ستا د جنگ های نامنظم منطقه جنوب را پذیرفت و در این عرصه رشادتهای وی به حدی بود که او را فاتح بستان ،سوسنگرد و مالک اشتر زمان لقب دادند .
شهید علیرضا ماهینی قهرمان عرصه های شجاعت ،فتوت و اخلاق بود .کم صحبت می کرد ،اهل تظاهر نبود و خستگی نمی شناخت .اهل تهجد بود و اگر از وی در مورد عملیاتی سوال می شد ،تمام حرکات و تاکتیک ها و تحرکات چریکی خود را به دیگر بچه ها نسبت می داد .با اینکه فردی بسیار عاطفی بود اما در مواقع عملیات ،همچون شیری خشمناک نعره می زد و از پا افتادن رفیقان همراه ،او را از رسیدن به هدف باز نمی داشت .
پیش از انقلاب به علت فعالیت های سیاسی ،وی را از پایان رساندن دوره ی مهندسی الکترونیک محروم کردند اما بعد از پیروزی انقلاب ،هیات علمی دانشگاه علم و صنعت به پاس خدمات سیاسی وی در عصر ستمشاهی ،از وی جهت ادامه تحصیل در دانشگاه دعوت به عمل آورد .البته این مسئله نیز هرگز مانع از حضور وی در جبهه ها ی جنگ نشد .
هنگامی که تنور جنگ داغ بود ،پست ها و مناصب زیادی به وی پیشنهاد شد ، اما چون مسئله جنگ را از مهمترین امور کشور می دانست و حضور خود را در جبهه ها لازم و موثر تر می دید ،از تمامی عناوین و مناصب پیشنهادی کریمانه گذشت .
از خصوصیات بارز ایشان ،برخورداری از مطالعات فراگیر در همه زمینه ها بود ،به همین علت نیز در هر موضوعی از وی سوال می شد ،بلافاصله پاسخ می داد .سر فصل همه ی مطالعاتش ،قرآن و نهج البلاغه بود و سابقه مطالعاتی ایشان باعث شده بود که وی حتی در جبهه های جنگ نیز از مطالعه در این زمینه دست بر ندارد و برای همرزمانش کلاسهای آموزشی برگزار نماید .
شهید ماهینی از هر نوع تحجر فکری و انجماد عقیدتی متنفر بود و همواره جنبه اعتدال را رعایت می کرد .بسیار راستگو بود و با غیبت میانه ای نداشت .از متهم کردن دیگران به شدت دوری می جست حتی اگر وی را به ناحق متهم کرده باشند .
وی پیشبرد اهداف اسلامی خویش را بر سه اصل بنا نهاده بود :
- فرا خواندن دوستان به اتحاد و همدلی .
- جذب افراد دموکرات مآب و بی تفاوت وتلاش در جهت اصلاح آنها.
- طرد دشمنان واقعی ،بدون استفاده از چوب و چماق .
شهید ماهینی از آنجا که اهل تفکر و مطالعه بود ،دشمن را به راحتی می شناخت و مرزبندی عقیدتی و سیاسی برای وی بسیار ساده بود .وی با درک این نکته که چه عاملی باعث در هم شکسته شدن نهضت ملی – مذهبی عصر ما و در هم پیچیده شدن قیام بزرگ و مذهبی به دست استعمار و استکبار شده است .آفت بزرگ نهضت را از قدیم تاکنون ،تفرقه می دانست .هر گز دیده نشد که حقیقت را فدای احساسات کند .از بازی های سیاسی گریزان بود و همواره تقوای علمی و عقیدتی را سر مشق عمل خود قرار می داد.
جاذبه و روح بزرگ او اکثر بچه های بوشهر را به خود آورد و به جبهه ها کشاند .
عبادتهای علیرضا و شب زنده داری هایش به یاد ماندنی است .برای خدا از خود می گذشت و با اتکا به همین سلاح همواره شجاع و نترس بود .در شبیخون ها ،پیشا پیش نفرات در حرکت بود و اولین نفری بود که به خط عراق می زد .حین عملیات هر گز نشد که سر گردان و مضطرب شود ،انگار به حقیقت این کلام خدا خوب پی برده بود :«ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیل الله صفا کانهم بنیان مرصوص »وی در تنگه چزابه با تمام نفرات در برابر سیل بنیان بر افکن گارد ملی عراق ،مردانه و تا پای جان ایستاد و همانند مولایش امام حسین (ع) شهد شهادت را نوشید .
 
 
وصیت نامه 
 
 
بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا تو را شکر می کنم که قدرت شناخت و ستایش خویش که راه مستقیم را برایم نمایاند و نصرتم داد تا بتوانم در راهت گام بر دارم را به من عطا نمودی .سپاس تو را که یاری ام نمودی تا بتوانم خوب و بد را تشخیص بدهم و از میان آن دو ،خوب را انتخاب کنم . حمد تورا که نیرویم بخشیدی تا بتوانم با آن از دینت که سند رهایی ما مستضعفان از زیر یوغ مستکبران است ،به دفاع بر خیزم .
خدایا در همه حال یاریم نما و یک آن ،مرا به خودم وا مگذار که اگر عنان اختیار مرا رها کنی ،به انحراف کشیده خواهم شد .
من در شرایطی که استکبار جهانی به سر کردگی آمریکا ،انقلاب اسلامی ایران ،انقلابی که برای حاکمیت قانون« الله» به دست مردم مسلمان و مبارزمان و رهبری امام عزیزمان خمینی بزرگ صورت گرفته و می تواند تحقق بخش تمامی آیات قرآن باشد را با شدیدترین تهدیدات و حملات تبلیغاتی و سیاسی و نظامی مورد هجوم قرار داده و مزدور منافقش، صدام را به جنگ با مردم مسلمان ما فرستاده ،تشخیص دادم که با شرکت در جنگ می توانم دینم را نسبت به این انقلاب ادا کنم .
و شما ای کسانی که از مسیر اسلام منحرف و به مکاتب الحادی کشیده شده اید !قدری بیندیشید و در چگونگی خلقت تدبر و تفکر کنید .آیا دوام جهان هستی بدون خالقی توانا قابل تصور است ؟اگر می خواهید به دفاع از خلق به پا خیزید ،قرآن را ورق بزنید تا ببینید که هیچ مکتبی بهتر از اسلام قادر نیست که پاسخ گوی نیاز های خلق باشد .کدام مکتب و کدام انقلاب را در قرن حاضر سراغ دارید که اینگونه با امپریالیسم دست و پنجه نرم کندو مردم را بر علیه امپر یالیسم تا این حد و وسعت بسیج نماید ؟لختی اندیشه کنید و از آخرت بترسید . خداوند هیچ نیازی به ما ندارد و اوست که بیش از هر کس دیگر ،سعادت ما را می خواهد .
مادر عزیز و مهربانم !الان که دارم این چند کلمه را برایت می نویسم ،سخت مشتاق دیدارت هستم و دلم به شدت برایت تنگ شده ؛اما چه کنم که این (حضوردر جنگ ) واجب تر است .از اینکه نتوانستم فرزندی خوب برایت باشم جدا از شما می خواهم که مرا ببخشی .هیچ به فکر ما نباش .اگر شهید شدم ،به این افتخار کن که توانسته ای فرزندی را پرورش دهی که در راه احیاءکلمه اسلام و حفظ دین خدا ،به درجه رفیع شهادت برسد .در صورت شهید شدن ،این تنها من نیستم که اجر می گیرم ،لطف خداوند بزرگ شامل حال شما که پرورش دهنده من بوده ای نیز خواهد شد .
مادر عزیزم !تو مالک مطلق من نبوده ای .من فقط یک امانت نزد تو بوده ام و اکنون موقع پس فرستادن امانت شده است .اگر شما مادران ،غم از دست دادن فرزندتان را تحمل کنید ،فردا که قانون« الله» حاکم شود ،دیگر مادران ،شاهد نابودی تدریجی فرزندانشان نخواهند بود و به جای اشک بر چشم ،خنده بر لب خواهند داشت .
دیگر نصیحتم این است که به حرف های امام خوب گوش فرا داده و حرفهایش را در زندگی سر مشق عملت قرار ده .هر چیزی امام گفت ،به آن عمل کن چرا که امام قرآن شناس است و حرفهایش برای همه حجت است .
مادر عزیزم !اسلام مورد حمله قرار گرفته و اگر روزی نیاز شود ،تونیز باید به میدان جنگ بیایی .اکنوم که آنجا هستی ،طوری با مردم صحبت کن که مردم روحیه بگیرند .مسئولیت تحقق حاکمیت قوانین مترقی و نجات بخش اسلام بر عهده شماست .           والسلام
 
 
خاطرات
 
 
نجف شاکر در گاه :
خودروی اختصاصی بچه های جنگ های نامنظم را برای انجام ماموریتی به اهواز برده بودم .گذرم به پمپ بنزین افتاد .آن روز ها به علت وقوع جنگ ،کمبود بنزین به شدت مشهود بود .صف طولی ماشین ها در پمپ بنزین گویای همین عارضه بود . بنزین خواستم و گفتم بنزین اضطراری ومامور پمپ بنزین گفت : بنزین نداریم .از من اصرار از او انکار .آخر نمی دانم چطور باب سخن باز شد که از من پرسید از بچه های کدام منطقه و گروه هستید ....
به محض شنیدن نام علی رضا ماهینی از جا پرید و مرا بوسید و گفت :جانم فدای علی رضا .پیت 20 لیتری بنزین را که برای وقت اضطراری در جایی پنهان کرده بود آورد و همه را به باک ماشین من ریخت و از من خواست به جای او علی رضا را ببوسم .

محمد باقر رنجبر:
همراه با علیرضا و سیصد نفر از رزمندگان استان بوشهر ،عازم اهواز شدیم .به چهره هرکدام از بچه ها که خیره می شدی ،می توانستی دریایی از شور و شوق و عزم راسخ برای دفاع از آرمانهای انقلاب و امام ،ببینی .
قبل از آن ،شهید ماهینی را در جریان انقلاب و در گزینش سپاه جهت استخدام در کنار شهید عباسقلی کامکاری دیده بودم . او را بیشتر به عنوان یک فرهنگی و معلم می شناختم .چهره ای آرام و بسیار متین داشت ،خوش بر خورد و مهربان و در برد باری و سعه صدر واقعا کم نظیر بود . انسان در یک نظر ،شیفته و عاشق او می شد .
همچنان که از زمان جنگ ،روزها و ماه های بیشتری سپری می شد ،از نیروهای اعزامی نیز به تدریج کاسته می شد و این روند تا آنجا ادامه یا فت که تعداد افراد گروه ما به بیست و دو نفر رسید .این وضعیت بود که فرصت خوبی برای دوستی و نزدیکی بیشتر ما ایجاد می کرد و من توانستم رابطه ای عمیق و عاطفی با ایشان بر قرار کنم .
پس از بر گشتن از شوشتر ،هر کدام از گروه ها ،فرماندهی گرو هشان را انتخاب می کردند .هر گز یادم نمی رود آن لحظه ای را که از ما خواستند فرماندهی را از میان خودمان انتخاب کنیم .در این لحظه بچه ها همگی و بدون هیچ گونه هما هنگی قبلی ،یکدل و یکصدا،علیرضا ماهینی را به فرماندهی گروه انتخاب کردند .این مسئله برای من ازاین جهت جالب بود که می دیدم همه بچه ها در باره علیرضا دیدگاهی مشترک دارند و علاقه و احترام نسبت به او در وجود همه رخنه کرده است .
ماهینی از کسانی بود که برای ادای تکلیف آمده بود و هر گز از خود سستی برزوز نمی داد .روزی که ما را برای خالی کردن انبارهای قله  ای که زیر توپخانه دشمن قرار داشت .کمک خواستند .علیرضا بیشتر و مشتاقانه تر از همه تلاش و کوشش می کرد .روزی که انبار مهمانلشگر نود و دوزرهی اهواز را زده بودند با اینکه وارد شدن به زاغه های مهمات ،بسیار خطر ناک بود و واقعا دل شیر می خواست ،علیرضا بچه ها را هم به این کار تشویق می کرد و می گفت که ارزش این کار از حضور در جبهه کمتر نیست واجر و ثوابش بیشتر است .همان روز علی رغم اینکه هر لحظه احتمال انفجار وجود داشت ،خودش ،شهید اسماعیل کمان ،شهید حاج رضا محمدی ،شهید مختار بدیه و دیگر عزیزان از جان مایه گذاشتند و چنان با جدیت به این کار خطیر مشغول شدند که ظرف چند روز تمام زاغه های مهمات را خالی کردند و آنها را از تیر راس حملات دشمن مصون نگه داشتند .
اوایل جنگ ،علیرغم اینکه بچه ها با تمام اسلحه ها آشنایی کافی داشتند ،اما امکانات نظامی ،بسیار اندک و محدود بود و تمام امکانات ما شامل اسلحه های« ام یک» بود که از بوشهر آورده بودیم .همان اوایل ،ما را با« ام یک» به اطراف اهواز فرستادند تا برای جلو گیری از هجوم دشمن ،دفاع کنیم .علیرضا به هر جا سر می زد و حتی با سپاه بوشهر تماس گرفت و درخواست چند اسلحه ژ3 نمود، اما آنها به دلیل اینکه فاقد امکانات کافی بودند ،قادر به حل مشکل ما نبودند .
به همین وضعیت دچار بودیم تا اینکه از طریق رابطه ای که میان شهید چمران و حافظ اسد وجود داشت ،با یک هواپیمای 330 ارتش ،تعدادی کلاشینکف وآرپی جی و مقداری مهمات به دست بچه های ستاد جنگ های نامنظم رسید و ما را با سلاح ها تجهیز و به فرماندهی شهید ماهینی عازم جبهه کردند .
علیرضا روح بسار لطیفی داشت ؛در مقابل دوستانش بسیار انعطاف پذیر بود و در دوران آشنایی ام با ایشان ،هر گزی تندی و خشمی از وی ندیدم. مگر در مواقع بحرانی جنگ که این از خصوصیات یک فرمانده خوب است .در عملیات و شناسایی ها، همیشه داوطلب و پیشگام بود .طلایه و عقبه گروه را به خوبی زیر نظر داشت .در تصمیمات و دستوراتش مصمم بود ،در مواقع عادی ،چهراه ای آرام و متین داشت و در سختی ها و مصیبت ها ،مصمم و برد بار نشان می داد وبه همرزمانش روحیه می داد و در مقابل آنها کوچک نفس و متواضع بود .تواضع او به حدی بود که اگر کسی برای اولین بار او را می دید .هر گز احساس نمی کرد که او فرمانده است .از جذبه ی بالایی بر خوردار بود و به خاطر استعداد و توانایی های منحصر به فرد و بالایی که داشت به بالاترین مقام فرماندهی مناطق رسید .شهید چمران حساب جدایی برای وی باز کرده بود و در جبهه های اهواز ،مالکیه ،سوسنگرد ،جلالیه ،فرسیه ،دهلاویه و...همواره از علیرضا و گروهش همکاری و همراهی می خواستند .هر جا به مشکلی بر خورد می کرد ،علیرضا و گروهش عاشقانه با ایثار و گذشت ،مشکلات را حل می کردند .
یکی از راه های جلوگیری از یورش دشمن ،ایجاد سد خاکی در کنار رود خانه ها و رها کردن آب به سمت دشمن بود که تاکتیک بسیار موثرو پر ثمری بود و بیشترین نقش را در توقف پیشروی و یا عقب نشینی دشمن ایفا می کرد .این سدها در زیر شدید ترین گلوله های دشمن ساخته می شد و حفاظت و حراست از آنها به عهده ی گروه ماهینی بود .اووگروه تحت فرماندهی اش این ماموریت را همیشه با موفقیت و به نحو احسن انجام می داد ند .شیوه ی کار به این صورت بود که وقتی سد ،انباشته از آب می شد ،وظیفه خطر ناک باز کردن سد به عهده ی علیرضا و گروهش بود .خطر ناک به این خاطر که می بایست غیر مسلح و با بیل به نزدیکی دشمن می رفتند و در سد ،حفره ایجاد می کردند تا آب به شدت و با حجم زیاد به سوی دشمن سرازیر شود .
در آن زمان ،غذا جیره بندی بود و برای ما هر هفته بیش از یک بار یا دو بار غذای گرم نمی آوردند .در آن شرایط سخت مجبور بودیم از کنسرو و نان خشک استفاده کنیم و چون جیره مان هم اندک بود ،لذا به بچه ها در روز بیش از یک بار غذا نمی رسید .شهید ماهینی و شهید کمان را می دیدم که گاهی وقت ها با نان خشک سر می کردند و جیره ی خود را به همرزمانشان می دادند .موقعی که در مدرسه شهید جلالی بودیم نیز این شهید بزرگوار از خرما و ارده ای که در بازار با پول خود خریده بودند ،استفاده می کردند تا دیگر همرزمانشان بتوانند از غذای بیشتری استفاده کنند و اگر گاهی نیز به اصرار دوستان سر سفره حاضر می شدند ،آنقدر آهسته خوراک می خوردند که انگار چیزی نمی خورند ؛آن هم به این خاطر که به بچه ها سهم بیشتری برسد .

صبح روز پانزدهم دی ماه بود که به ما خبر دادند عملیات بیست و هشت صفر در پیش است .علیرضا از قبل ما را برای عملیات آاماده کرده بود .هیچ وقت بچه ها را تا این حد خوشحال ندیده بودم . شهید ماهینی ما را از منطقه« دو کوهه» به سوی« فرسیه» حرکت داد و ما در آنجا توجیه شدیم . این عملیات برای آزاد سازی هویزه بود . وظیفه ما مسدود کردن جاده تدارکاتی به منظور تصرف هویزه توسط نیروهای اسلام بود .عملیات در ساعت ده شب باآتش توپخانه شدید نیروهای اسلام شروع شد .به علت کوبنده بودن عملیات ،فرصت مقابله از دشمن گرفته شد و ما سریع خود را به جاده ی تدارکاتی رساندیم .دو سه گروه بودیم و جمعیتی حدود صد نفر بود .آنجا مستقر شدیم .در موقع حمله و در همان لحظات اولیه آن چنان عملیات سنگین بود که گلوله های «آرپی جی» تمام شد و تنها گروهی که با درایت فرماندهی به دلیل استفاده از گلوله های کمتر ،هنوز گلوله آرپی جی داشت ،گروه علیرضا ماهینی بود .علیرضا احتمال داده بود که دشمن پاتک می زند و همان طور که حدس زده بود ،بعد از ساعتی پاتک دشمن شروع شد .منطقه ،انباشته از تانک و نفر بر های دشمن شد و تا چشم کار می کرد ،تانکهای دشمن دیده می شد که به سوی گروه صد نفری ما در حرکت بودند .بالگردما را زده بودند و مهمات و گروه پشتیبانی که برای کمک به ما آمده بود ،نیز قلع و قمع شده بودند .ما مانده بودیم و چند سلاح اندک و یک یا دو آرپی جی با تعدادی گلوله .علیرضا در آن شرایط دشوار ،بچه ها را هماهنگ می کرد . آماده پیکاربا دشمن شدیم . در محاصره دشمن قرار داشتیم و نفر بر های دشمن برای زهر چشم گرفتن از ما با کمک آر پی جی 11 ، موشک و شلیک مسلسل ها ی کالیبر دار به سوی ما سرازیر شدند که در همین وضعیت ،چند نفر از بچه ها زیر نفر بر های دشمن له شدند .مختار بدیه نیز با اصابت گلوله دشمن شهید شد  .علیرضا به بچه ها اعلام کرد که چون دستور خاصی از با لا نرسیده لذا ما تا آنجا که می توانیم ،باید مقاومت کنیم .بی سیم های ما از کار افتاده بود و ما به هیچ جا دسترسی نداشتیم .علیرضا هر لحظه به بچه ها سر کشی می کرد و در آن شرایط سخت به نیروها روحیه می داد .شاه حسینی خود را سراسیمه به علیرضا رساند وگفت: دستور رسیده که بچه ها ماموریتشان تمام شده و خود را به هر طریقی که می توانند از مهلکه برهانند .برای عقب نشینی می بایست محاصره شکسته می شد .علرضا ماهینی و شاه حسینی در همین لحظه با رشادت و شجاعتی کم نظیر ،خود را به یکی از نفر برهای دشمن رساندند و با انداختن نارنجک دستی به داخل آن نفر بر ،آن را منهدم کردند که همین مساله باعث ترس و وحشت دشمن شد و ما توانستیم با درایت و تیزبینی آن بزرگ مرد به عقب بر گردیم .همان روز نیروهای اسلام توانستند هویزه و اطراف هویزه را به تصریف خود در آوردند .البته یک روز بعد از عملیات نیروهای ما ودانشجویان همرا ه شهید« علم الهدی» بر اثر خیانت بنی صدر و دیگران ،در کربلای هویزه گرفتار شدند و جان خود را نثار انقلاب و امام کردند .
چند نفر روز بعد از عملیات ،در حالی که خیلی از دوستانمان شهید شده بودند و خودمان خسته و کوفته بودیم ،آماده شدیم که برای مرخصی به شهرمان بر گردیم .علی آن روزشاد نبود ،عبوس و گرفته بود .گویا دردی جانکاه تمام وجودش را فرا گرفته بود .علت را جویا شدیم .گفت که بعد از شام در میان خواهم گذاشت .
خدا می داند آن روز بر ما چه گذشت .در مدرسه شهید جلالی جمع شدیم .تعدادمان به 11 نفر می رسید .مدرسه شهید جلالی که یک روز پر از نیرو بود ،امروز تنها 11 نفر جمعیت داشت .آرام آرام خود را به علیرضا رساندیم و نزدیک او نشستیم .چراغی نفت سوز در کنارش بود که فضای اتاق را روشن می کرد .قرآن را که لای پارچه ای پیچیده بود ،بیرون آورد و با تلاوت چند آیه از سوره صف ،سخنانش را آغاز کرد .از مشکلاتی که در آن زمان در جبهه حاکم بود سخن گفت و گفت که امروز بیش از هر زمان دیگری به حضور ما در جبهه نیاز است و دکتر چمران فرموده :که ما به تک تک بچه ها احتیاج داریم .علیرضا با حالتی بغض آلود گفت که امام حسین (ع) در شب واقعه کربلا ،چراغها را خاموش کرد و گفت :شما اختیار دارید که اینجا بمانید و یا بروید و من با خانواده ام فردا در اینجا شهید خواهیم شد .ولی بنده از شما خواهش می کنم و پای شما را می بوسم که صحنه را ترک نکنید و امام و شهدا را تنها نگذارید و امروز در جبهه به شما بسیار نیاز داریم .بچه ها شروع به گریه کردند .همدیگر را در آغوش گرفتند و مصمم و استوار تر از همیشه برای اعزام به منطقه آماده کردند .آن روز ها در مالکیه – حد فاصل بین هویزه و سوسنگرد – در گیری شدیدی بود و عراق قصد گرفتن سوسنگرد را داشت .شهید چمران با پاهای مجروح ،خود را به مالکیه رسانده بود و با سروان رستمی ملاقات کرده و جویای گروه ماهینی شده بود .وقتی متوجه می شود که این گروه در جای دیگری مستقر شده اند ،عصبانی شده از شهید ناصر مقدم می خواهد که هر چه زود تر گروه ماهینی را به مالکیه اعزام کند ؛چون وجودشان در آنجا لازم تر است .همان روز شهید ناصر مقدم سراسیمه خود را به جلالیه می رساند و با جیپ آهو ،شهید ماهینی را به منطقه مورد نظرشهید چمران می برد .شهید رستمی با دیدن بچه ها توانست خوشحالی خود را پنهان کند و با در آغوش گرفتن علیرضا ،از بچه ها جهت مقاومت ،استمداد و یاری طلبید که پس از چند روز درگیری تن به تن با دشمن ،موفق شدیم که عراقی ها را به عقب رانده ،سوسنگرد و مالکیه را از دست بعثی ها نجات دهیم .در این عملیات ،شاکر درگاه ،نصر الله محمدی و بابک الهی به مقام رفیع شهادت دست یافتند .پس از عملیات موفقیت آمیز مالکیه ،به سروان شهید رستمی ،در جه سر گردی اعطا شد و از گروه ما نیز تقدیر به عمل آمد .در واقع لوح تقدیر بچه ها در استانداری سابق اهواز – محل جنگ های نامنظم – بود که از شهید ماهینی خواستند که با بچه ها جهت قدر دانی از گروه به آنجا بروند که علیرضا رو کرد به بچه ها و گفت که :شما اختیار دارید که لوح تان را بگیرید ولی ما احتیاج به این تشویق ها نداریم ،ما تقدیر و تشویق خود را از خدا می خواهیم .بچه ها نیز از گرفتن لوح منصرف شدند و ایمان و فرو تنی علیرضا را ستودند .
علیرضا همواره بچه ها را سفارش می کرد که در مواقع عملیات ،هر گز به قصد جمع آوری غنائم دشمن نروید ،چرا که ما را از هدف اصلی دور می کند .او با این عمل به شدت مخالف بود و هر کسی از این امر تخطی می کرد مورد عتاب و تنبیه او قرار می گرفت .در همین رابطه یادم هست موقعی که بچه ها در دهلاویه عملیات کردند ،یکی از بچه ها به جمع کردن غنائم مشغول شده بودو از وظیفه خود عدول کرده ،اسیر عراقی را مورد آزار و اذیت قرار داده بود .علیرضا در آن عملیات از ناحیه سینه تیر خورده بود اما بعد از مراجعت از بیمارستان ،به شدت با آن رزمنده بر خورد کرد .من به عنوان شفیع نزد او رفتم ،سر مرا بوسید و با کمال تواضع به من گفت :جانم را طلب کن ،اما گذشت از او را نخواه .چرا که به غنایم مشغول و از دفاع امتناع کرده و بدتر از اینها اسیر را نیز مورد آزار و اذیت قرار داده و من تا فرمانده هستم اجازه نمی دهم که حتی یک لحظه هم به خط مقدم بیاید .
شهید ماهینی بلا فاصله پس از مداوای نسبی ،به منطقه «طراح »جهت اجرای عملیات رفت که در طراح نیز ترکش خمپاره به پیشانی اش اصابت کرد و زخمی شد .درآنجا نیز با باندی که به پیشانی بسته بود ،مصمم و استوار ،رزمندگان اسلام را به مقاومت در مقابل دشمن فرا می خواند .در طراح ، عملیات که شروع شد ،خود جلو تر از همه ،خط را شکست و با فریاد الله اکبر به پیش رفت و بچه ها را در آنجا راهنمایی و هدایت کرد .پس از عملیات ،وقتی به پل های رود خانه کرخه نور رسیدیم ،تلفات ما به تدریج زیاد شد .در چند محور بچه ها عمل نکرده بودند و ما کاملا داشتیم تحت فشار قرار می گرفتیم .عده ای از سربازان نیروی هوایی که در آن عملیات شرکت داشتند ،توان مقاومت را از دست داده و علیرضا را در تنگنا قرار داده بودند و از وی می خواستند که دستور عقب نشینی بدهد .علیرضا ،علی وار و با اراده ای پولادین ،می گفت :بنده به تکلیف عمل می کنم و تا زمانی که فرماندهان صلاح بدانند ،در اینجا می مانیم و مقاومت می کنیم .من با آن عده درگیر لفظی شدم و آنها را از علیرضا دور کردم که وی حرکت مرا نپسندید و گفت :ناراحت هستند ،خسته شده اند و احتیاج به آرامش دارند .در آن لحظه ،«سر گرد اسکویی» ،فرمانده محور عملیاتی ،علیرضا را خواست و گفت که چون همه نیروها به هماهنگی کامل نرسیده اند ،لذا بهتر است که به نقطه از پیش تعیین شده بر گردیم که علیرضا نیز دستور داد که جهت استحکام بهتر ،نیروها دو یا سه کیلو متر عقب نشینی کنند .

علیرضا ماهینی علی رغم اینکه در هر عملیات عده ای از دوستانش را از دست می داد اما یک قدم از اصول و ارزشهای مورد نظر انقلاب و امام عدول نکرد ! در منطقه دب حردان ،عباس مرادی را از دست داد ،در هویزه عبد الرضا جمهیری را ،و عده ای از بچه های قم و خراسان را ،و ...
علیرضا چه سخت و چه درد ناک در دهلاویه زخمی شد .با غسل به شحیطیه و طراح و کرخه نور شتافت .در طراح از ناحیه سر زخمی شد .ولی از پا نایستاد .در بستان از ناحیه پا زخمی شد .اما خسته نشد .در تنگ چزابه غریبانه و مظلو مانه و بدون حضور یارانی که در حسرت دیدارش می سوختند ،به خیل پرندگان تا حرم دوست پر زده ،پیوست و مشمول این آیه که همیشه ورد زبانش بود ،شد :«یغفر لکم ذنوبکم و یدخلکم جنات تجری من تحتها النهار و مساکن طیبه فی جنات عدن ذالک فوز العظیم .»

احمدساعدی:
با شروع جنگ تحمیلی بود که سعادت و افتخار آشنایی با شهید ماهینی ،نصیبم گردید و هنوز مدتی از آشنایی مان نگذشته بود که احساس کردم سالهاست او را می شناسم .هر جا صحبت از بزرگی و بزرگواری بود ،نام او نیز بود و هر جا سخن از ایمان و شجاعت بود، نام علیرضا ماهینی نیز بود .متواضع بود و کوچک نفس ،سر به زیر بود و عابد ؛عالم بود و قاطع و همیشه به بچه ها می گفت :ببینید وظیفه چه حکم می کند و بر همان اساس حرکت و عمل کنید .بچه ها از با ایشان بودن خرسند بودند و چنانچه به علتی در جمعشان حضور نداشت ،احساس دلتنگی می کردند .وقتی حضور داشت ،بچه ها احساس دلگرمی و پشتگرمی و غرور می کردند و دلیل این امر نیز آن بود که همگی یقین داشتند که علیرضا عبد خالص خداست و جز از خداوند ،از هیچ قدرت ظاهری دیگری ترس و واهمه ای ندارد .
عشقش امام خمینی(ره)  بود و با تمام وجود از فرامین او اطاعت می کرد .
در مواقع عملیات ،شنا سایی و یا حتی در خطوط پدافندی ،دستورات و فرامین فرماندهی را جز به جز و موبه مو اجرا می کرد و چنانکه نکته ای به ذهنش می رسید ،با رویی خوش و قاطع پیشنهاد می داد .هنگام توزیع غذا ابتدا به بچه ها غذا می داد و خودش آخرین نفری بود که غذا می گرفت .بسیار اتفاق می افتاد که نان خشک می خورد و به روی خودش نمی آورد .
در صحنه جنگ ،اشداء الکفار بود و موقع اسیر گرفتن ،و با اسرای عراقی همان رفتاری را داشت که با بسیجی ها و نیرو های خودی داشت .
او جایش در این دنیای کوچک و حقیر نبود .او پرنده معشوقی بود که جز دیدار معشوق ،آرزویی نداشت .تا اینکه سر انجام در تنگه چزابه به آرزوی دیرینه خود که شهادت و پرواز به سوی خالق بود ،نایل شد .
شب عملیات طریق القدس (بستان ) بود .فرماندهی محور عملیاتی دهلاویه به عهده شهید ماهینی بود .در اوج در گیریها ،ترکشی به پایش اصابت کرد و به شدت مجروح شد .نمی خواست نیرو ها از مجروح شدنش مطلع شوند چرا که باعث تضعیف روحیه آنها می شد .درد شدیدی تمام بدنش را فرا گرفته بود .هر لحظه ممکن بودکسی او را در این وضعیت ببیند و زخمی شدن ماهینی را به بقیه اطلاع دهد .به هر طریقی بود ،خود را به کانالی رساند .خون زیادی از وی می رفت .باران خفیفی باریدن گرفته بود و سر و صورت و لباسهایش کاملا خیس شده بود .سرمای شدید هوا و خونریزی شدید ،او را کاملا از رمق انداخته بود .مرتب ذکر می گفت و راز و نیاز می کرد .تا صبح نخوابیده بود .
صبح زود به اتفاق برادران برای انتقال او ،زیر آتش مستقیم دشمن به عقب رفتیم .هنوز بیدار بود .به محض دیدن ما با حالتی عجیب گفت :چرا آمدید ؟چرا برای نجات جان من خود را به خطر انداخته اید ؟آیا مجروح دیگری نیست که او را ببرید ؟وقتی خواستم کاپشنم را روی آن بیندازم ،گفت :خودت سرما می خوری .سر انجام با اندکی مشاجره ،موفق شدیم او را به عقب بر گردانیم .همان شب تنها خطی که در آن محور شکسته شد ،خطی بود که ایشان در آن عمل کرده بود .
 
محمد هادی صفوی: 
قرار بود نیروهای جدیدی ،خط مقدم را تقویت کنند .طبق معمول امروز و فردا می شد تا اینکه با لا خره مشخص شد که قرار است بچه های بوشهر مستقر شوند .اولین وانت ،نیرو ها را پیاده کرد و بلافاصله خود رو های دیگر هم رسیدند .همه با عجله مشغول رفت و آمد بودند .کنجکاوانه ،دنبال فرمانده آنها می گشتم .اما بی فایده بود .
یکی از نیرو ها که چند بار از وی سوال کرده بودم به سمتم آمد و همزمان که دستش را به سمت یکی از افراد نشانه رفت ،گفت :اونه اولین چیزی که توجهم را جلب کرد ،قیافه ی معصوم و پاهای برهنه اش بود .لحظاتی به او خیره شدم .شلوار را تا زانو با لا زده بود و بیش از همه در رفت و آمد بود .
روی لبش لبخندی معصومانه اما تلخ نقش بسته بود .بعد ها از او در باره فلسفه لبخند ش که به نظر تلخ می رسید ،پرسیدم .راز لبخند تلخ او یاد آوری مردم محروم محله و شهرش بود .
شاگردانش را ترک کرده بود تا عملا درس مبارزه به آنها بیاموزد .افسانه های چمران و ماهینی را شبها برای بچه ها می گویم .ممکن است داستان دلاوری رئیس علی دلواری دلچسب باشد اما من ماهینی را لمس کرده ام .

 خرین باری که با هم صحبت کردیم ،مقابل خاکریز دشمن ،زیر آتش شدید بود .ساعت حمله را نیم ساعت دیر تر به ما اعلام کردند ؛به همین علت نیز می بایست زیر آتش و منور های دشمن به طرف اهداف خود می رفتیم .بدون کمترین ترس ،ایستاده صحبت می کرد .بچه ها با التماس از او می خواستند که حد اقل نشسته با من صحبت کند .لحظات وداع بود .
خبر زخمی شدن او رابعد شنیدم .بعد ها همه بچه ها اخلاق مرا می دانستند .آدرس بوشهری ها را می گرفتند ،بلکه از علیرضا خبری داشته باشند :
-علی ماهینی را می شناسی ؟کجاست ؟بسجی شده ؟او را فرستادند آموزشی ؟مسئول آموزش شده ؟
فرمانده گردان چمران ،به همین زودی افسانه می شود .چزابه غرش 900 عراده توپ در چند کیلو متر ،فریاد های مقاومت ...او باز هم فرمانده است .ماهینی اگر چه به صورت بسیجی صفر کیلو متر اعزام شد ،ولی خیلی زود مثل چمران رفت .او می نمی خواست آوای شغالها را بشنود و نا اهلان را ببیند .
 
نجف شاکردرگاه: 
دهلاویه ،با تعداد اندکی از رزمندگان ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران ،به فرماندهی سردار رشید اسلام ،شهید علیرضا ماهینی به تصرف رزمندگان اسلام در آمده بود .تعدادی از عراقی ها کشته و زخمی و عده ای فرار کرده بودند .
مهمات و تجهیزات قابل توجهی از دشمن بعثی به تصرف ما در آمده بود که همگی بلا فاصله توسط نیرو های از پیش تعیین شده به پشت جبهه منتقل و تخلیه شدند .
همه بچه ها خوشحال بودند و خدا را به خاطر این پیروزی شکر گذار بودند .
هنوز دو ساعت از شکست سنگین عراقی ها نگذشته بود که دشمن بعثی برای باز پس گیری دهلاویه ،اقدام به پاتک سنگین نمود .بچه های ما به جز چند نفر ،همگی شهید و مجروح شدند .به سمت یکی از همرزمانم به نام ناصر رفتم و گفتم :ناصر جان چه شده ؟شهید ناصر در حالی که لبخندی بر لب داشت ،نگاهی به من و نیم نگاهی به شهید ماهینی که داشت به طرف ما می آمد ،انداخت و به من فهماند که نباید شهید ماهینی متوجه این موضوع شود .بلافاصله چفیه اش را از دور گردنش باز کرد و روی مچ دستش گذاشت تا شهید ماهینی متوجه جراحت او نشود .ولی هنوز چند دقیقه ای بیش نگذشته بود که خود شهید ماهینی نیز مجروح شد .
محمد نخستین: 
اولین بار ،دی ماه 1359 بود که با نیرو های بوشهر آشنا شدم .در آن زمان ،حفاظت ازدو کوهه به عهده نیرو های سروان رستمی بود که گروه بوشهر در آن مستقر بودند .همان موقع بود که عملیات بیست و هشت صفر پیش آمد .در جریان عملیات ؛نیرو های بو شهر از فرسیه به سوی جاده اصلی و دژ عراق رفتند که این جاده خط ارتباطی جاده اهواز – خرمشهر و پادگان حمید با هویزه و جبهه جنوب عراق بود .قطع شدن این جاده باعث قطع ارتباط نیرو های عراقی با منطقه هویزه شد .دوازده نفر از نیرو های اطلاعات عراق که برای ارزیابی و شناسایی منطقه عملیات بیست و هشت صفر به منطقه آمده بودند ،اسیر شده و به فرسیه آورده شدند و تا فردا در آنجا ماندند .به دنبال شکست و عقب نشینی نیرو های ارتش در فردای همان روز ،عراقی ها با تعدادی تانک اقدام به حمله به جبهه ما کرده و روی جاده ای که نیرو های بوشهر در سمت دیگر آن بودند ،مستقر شدند و با تعدادی تانک و نفر بر ،این نفرات را محاصره کردند .به دنبال حمله عراقی ها ،یک نفر بر آنها روی یکی از بچه های ما رفت واوراله کرد اما چیزی نمی گذرد که یکی از بچه ها ،نارنجک داخل آن انداخته ،آن را منفجر می کند .در این موقعیت ،یکی از بچه ها از محل باز شده می گریزد و خبر محاصره شدن نیرو های بوشهر را به دیگر نیرو ها منتقل می کند .در فرسیه به ما خبر دادند که بچه ها در محاصره هستند و مهمات ندارند .سروان رستمی مقدار زیادی آرپی جی و مهمات ،بار یک لندرور کرد . من ،محمد رجبی ،داریوش و چند نفر دیگر با یک قبضه آرپی جی 7 به راه افتادیم .در مسیر حرکت ،تعدادی از نیرو ها را دیدیم که پیاده برای کمک می رفتند .چند نیروی لبنانی نیز با آنها بودند .با ماشین از آنها عبور کردیم .نزدیک جاده ،نیرو های عراقی را دیدیم .روی ما اجرای آتش کردند .پشت سر سنگر ،ماشین را پارک کردیم و منتظر فرصت شدیم که عبور کنیم .با آتشی که داشتند ممکن بود به مهمات داخل ماشین اصابت کند و منفجر شود .به همین خاطر منتظر نفرات پیاده ای که از پشت سر می آمدند ،شدیم .اگر آنها می آمدند ،می توانستیم گلوله را به پیاده ها داده تا به بچه های بوشهر برساند .تا تاریکی هوا از نیرو های پیاده خبری نشد .معلوم بود که بر اثر آتش توپخانه دشمن زمین گیر ومتوقف شده اند .تاریک بود .جایی دیده نمی شد .صدای حرکت تانک ها شنیده می شد .امکان محاصره ی ما بسیار زیاد بود .مجبور شدیم بر گردیم .به فرسیه که رسیدیم ،معلوم شد که گروه ماهینی با تاریک شدن هوا ،با زرنگی و هوشیاری که شهید ماهینی به خرج داده بود ،از میان تانک های عراقی عبور کرده و بر گشته اند .

سرهنگ فرتاش: 
نزدیک ظهر بود .یک سر باز عراقی با یک قبضه تفنگ و چند فشنگ به سمت ما می آمد .
پشت سر او نیز ،ماهینی ،در حالی که پسر عمویش را روی دوش گرفته بود ،عرق ریزان خودش را به ما نزدیک می کرد .
شهید رستمی با وحشت و سرعت ،سر باز عراقی را خلع سلاح کرد و زخمی را به  بیمارستان فرستاد .
- چرا سلاح ها را به عراقی دادی ؟اگر تو و پسر عمویت رامی کشت و می رفت تو چه می کردی ؟
این سوالی بود که شهید رستمی با اضطراب و نگرانی از ماهینی پرسید و او جواب داد :ما با دو نفر از گشتی های عراق رو به رو و با آنها در گیر شدیم .یک نفر از آنها کشته و دیگری تسلیم شد . من تفنگ هایم را گرفتم و پسر عمویم را که زخمی شده بود را بر دوش اسیر گذاشتم تا به اینجا بیاورد .
این نزدیکی ها چون هوا گرم بود و او خسته شده بود ،به شدت عرق می ریخت ،تفنگها را به او دادم و پسر عمویم را خودم بر دوش گرفتم .من با شنیدن این ماجرا نه تنها شگفت زده شدم بلکه بیش از پیش به مهربانی و انسانیت این مرد الهی پی بردم .

بعد از عملیات شهید چمران ،که بعدا نام شهید رجایی و با هنر برآن نهادند ،با نیرو های ارتش و سپاه ،نشست هایی جهت هماهنگی داشتیم .مسئولیت محور عملیات ما ،به عهده شهید ماهینی بود .با شهید ماهینی در این جلسات که موضوع آنها نحوه عملیات و هماهنگی بین نیرو ها بود شرکت می کردیم .یک هفته به خاطر این جلسات رفت و آمد داشتیم .در این جلسات ،حتی بی سیم چی ها نیز اظهار نظر داشتند و از عدم امکانات و نحو ارتباطات و ...انتقاد و در خواست تسلیحات می کردند .در تمام این مدت شهید ماهینی با من بود و با اینکه مسئولیت محور اصلی با او بود اما هر گز نشد که چیزی بخواهد و در خواستی کند .در پایان بر نامه ها ،فرمانده لشکر 16 از من گله کرد که :شما که می خواهید عمل کنید ،چرا مسئول محورتان را با خودتان نیاوردید ؟همه با هم آشنا می شدیم هم ایشان توجیه می شدند .آری .شهید ماهینی آنقدر ساکت و محجوب بود که آنها متوجه نشده بودند که او مسئول محور ماست .

حیدر جم: 
از مرکز فرماندهی ،دستور حمله در فاصله بیست و چهار ساعت به صورت غیره منتظره به ستاد جنگ های نامنظم رسید .معاونت عملیات از این دستور غافلگیر کننده که بدون هماهنگی قبلی و بدون اطلاع از وضع خطوط در گیر ،صادر شده بود در تحیر ماند .در تماسی که با ستا د هماهنگ کننده برقرار شد نیز بر دستور حمله تاکید شد .
با سر گرد «فر تاش» جهت برسی وضعیت به خط اول رفتیم .ماهینی اظهار داشت که از میدان های مین در مسیر حرکت و از کیفیت حمله از اواخر شب قبل تا به حال ،اطلاعی ندارد و چه بسا از طرف نیرو های دشمن در شب قبل تغییراتی در میدان های مین داده شده و خط عبور شناسایی شده در میدان مین را کور کرده باشند .
از همین رو نیز پیشنهاد نمود که اگر زمان حمله را به مدت بیست و چهار ساعت به تاخیر بیندازند ،امکان موفقیت بیشتر خواهد بود .
در هنگام مراجعت ازخط اول ،فرماندهان سپاه ،ارتش و جنگهای نامنظم به طور تصادفی و به لطف خدا در یک منطقه به هم رسیدند و چون همگی از دستور حمله نگران بودند ،طی یک جلسه صحرایی ، هماهنگی لازم به عمل آمد و با در خواست حمله با بیست و چهار ساعت تاخیر ،موافقت به عمل آمد که همین عامل نیز باعث شد نیرو های اسلام پیشروی خوبی در خاک دشمن داشته باشند .

منبع : سایت ساجد
شنبه 25 اسفند 1386 @ 02:01

شهید حجت الاسلام صادق گنجی

شهید حجت الاسلام صادق گنجی

مسئول نمایندگی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در پاکستان

 

شهید روحانی صادق گنجی

 

زندگینامه

 

چه کسی می داند غم در زندگی من چقدر سایه افکنده است. من 8 ساله بودم که پدرم در گذشت در جبهه جنگ جسد های به خاک افتاده را دیده ام ،فراق برادرم نادر نیز ،بخش دیگری است که با آن رو به رو شده ام .شاید به همین دلیل است که اوقات خالی برای من بسیار با اهمیت است ،لیکن هر از چند گاهی غمم عود می کند .
زندگی ام توام با انقلاب ایران است .از 12 سالگی در مبارزات انقلابی شرکت کرده ام ،در دوران شاه دستگیر شده ام ولی به دلیل سن کم مجازاتم نکردند ،پس از انقلاب کارهای  مختلفی برای خدمت به مردم انجام داده ام ،زیرا پس ازانقلاب توجه ها به مردم معطوف بود .                                                                                             صادق گنجی
شهید صادق گنجی در سپیده دم روز 6 اردیبهشت ماه سال 1342 در یک خانواده مذهبی در شهر فسا دیده به جهان گشود .خانواده ایشان به علت ماموریت پدرش که فردی ارتشی بود از برازجان به فسا رفته بودند .پس ازاو ،دو برادرو سه خواهر نیز به جمع خانواده پیوستند .هشت سال گذشت که ناگهان طوفان سهمگینی مسیر زندگیش را به کلی عوض کرد و از نعمت وجود پدر محروم گشت .صادق در دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان دانش آموز ممتازی بود.او پانزده ساله بود که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید .وی که حیطه فعالیتهایش را در خور روح تعالی طلب خود می دید ،پس از اتمام دوران دبیرستان راهی تهران شد و به جرگه طلاب علوم دینی پیوست .به همین منظور در مدرسه عالی شهید مطهری ثبت نام نمود و با امتیازی عالی قبول شد . از آن پس به طور شبانه روزی در مدرسه مشغول تحصیل و تهذیب نفس بود .
در سال 1359 با آغاز جنگ تحمیلی به عنوان مبلغ به جبهه ها اعزام شد و به صورت غیر مستمر به مدت بیست ماه در جبهه های مختلف حضور یافت .سال 1363 بود و صادق بیست و یک بهار از عمرش می گذشت که ازدواج کرد و وارد مرحله جدیدی از زندگی شد . او مدتی به عنوان رئیس گزینش کشتیرانی جمهوری اسلامی ایران خدمت نمود و سپس مسئولیت بازرسی اداره عقیدتی سیاسی رادر نیروی دریایی سپاه پاسداران  به عهده گرفت.ا و مدت کمی نیز در اداره مبارزه با منکرات تهران فعالیت داشت .
این دانشمند جوان به سبب دید سیاسی قوی و معلومات و اطلاعات گسترده ای که داشت مورد توجه مسئولین وزارت ارشاد قرار گرفته ،چند ماهی در آنجا مشغول خدمت بود تا شایستگی اش برای کار در خارج از کشور برای همه روشن شد .
او در سال 1365 در روز نهم تیر ماه ،همراه خانواده اش عازم کشور پاکستان شد تا در شهر لاهور ،مسئولیت نمایندگی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران را به عهده گیرد در آن زمان 24 سال داشت. او  با توجه به هوش و ذکاوت سر شار و قلبی مطمئن برای خدمت به مسلمین و بیدار سازی آنها در زمانی کمتر از دو ماه پس از اقامت در لاهور ،زبان اردو را که زبان رایج پاکستان و هندوستان است به خوبی فرا گرفت و از این طریق توانست ارتبات قوی با کلیه احزاب و گروهها و همه افراد سر شناس حکومتی و نمایندگان مجلس و حتی مردم کوچه و بازار بر قرار کند. در سال 1368و 1367 به عنوان نماینده ایران برای شرکت در سمینار ائمه اطهار(ع) که در هندوستان و در شهر دهلی نو بر گزار شد ،شرکت نمود و پیام اسلام و انقلاب اسلامی رابه همه رسانید و باعث افتخار ایران شد .
مردم پاکستان که فکر فراق محبوب ،دلهایشان را می لرزاند ،از هر گروهی که بودند ،سعی داشتند برای مراسم تودیع ،میزبان او باشند اما فرصت کم و عاشقان بسیار قرار بر این شد که برنامه طوری تنظیم شود که از هر قشری ،گروهی با هم یک بر نامه داشته باشند که در مجموع 55 مراسم تودیع در نظر گرفته شد این جلسات از طرف رئیس مجلس ،وزرای اعلای ایالات پنجاب ،وزیر کار ،نمایندگان مجلس و اساتید دانشگاههای لاهور منعقد گردید. صادق 28 ساله ،در 54 مراسم شرکت و سخنرانی کرد .او در صحبتهایش از هجر و فراق لاهور سخن ها گفت . چهار شنبه 28/9/1369 بود و آخرین مراسم تودیع که از طرف ادبا ،نویسندگان ،شعرا و خبر نگاران در هتل اینتر نشنال لاهور بر گزار شده بود . این شهید عزیز به منظور شرکت در جلسه در ساعت 45 ،7 دقیقه جلو درب هتل می رسد و به محض پیاده شدن از ماشین ،مورد هجوم وحشیانه چند تن از ایادی استکبار جهانی ووها بیون ملحد قرار می گیرد و با رگبار دشمن به خون می غلطد و خون پاک مطهرش ،زمین لاهور را برای همیشه رنگین می کند .
 
آثارباقی مانده از شهید 
بعد از نماز مغرب و عشا با خبر فوق العاده عجیبی رو به رو گشتم و آن اینکه گفتند ،یک مجروح ایرانی است که از زمان حمله ناکام با رمز یا زین العابدین (ع) در کنار رود خانه ی دره ی میان تنگه افتاده و در عرض این 8 الی 9 روز مرتب خودش را عبور می دهد به طور سینه خیز لکن موقعیت طوری است که دست یابی به او و به سلامت او مهلکه بدر بردنش دشوار است .
بی اختیار شروع کردم به دعا  کردن در حقش و مورد تعجبم صرفا این مسئله بود که تحمل این عزیز مجروح ظرف 8 روز در زیر گلوله های مستمر دشمن ،گرسنگی و تشنگی را کنار آب رود خانه می بود .و فشار های روحی ،سرما ،خستگی ،مکان منظمی نداشتن در قبال آنهمه حیوانات وحشی و ...جز امدادهای غیبی الهی به موقع بر بالینش رسیدن چگونه قابل توجیه است ...کجایند دهریون و مارکسیسمها تا پرده زنگار گرفته قلبشان را بدین حقایق به بازگشتی واقعی به سوی فطرتشان هادی باشد . این جماعت ای کاش به جای شعار و تشکیل تیم های دختر و پسری که محرک نیرومندی در اغفال دختران و پسران تازه بلوغ رسیده در اعمال احساسات شهوانی باطلشان می باشد !قدری از موضع مترقی ما به آنها مرحمت می فرمودید و می آمدند از جبهه ها بازدید به عمل می آورند تا لا اقل مقداری خجل بشوند از اینکه بنشینند هی ،در خانه های متوسط و سطح با لا تحلیل علمی اجتماعی  ارائه دهند!!! حالا کسی نیست بزند در گوششان که آخه مردیکه این تحلیل های آبکی تا وقتی در متن جامعه نباشید ارزش یک پنی آبنبات هم ندارد !!)می بخشید تعبیر فرنگی آوردم !!)

ساعت 19 تا 20 هم توفیق یافتیم با بر گزاری مراسم با شکوه دعای توسل ،نوحه و روضه در جمع برادران با حضور چند تن از برادران مجاهد عراقی به گرمی برنامه هایمان فزونی بخشیم .در پایان مراسم راجع به آیت الله خوئی و وضعیت زندگی در عراق در ارتباط با مردم با مجاهدین عراقی بحثمان شد که در مورد آقای خوئی چیزی گفت یکی از آنها قابل تامل و آن اینکه گفت :ما نظرمان در مورد آیت الله این است که ایشان در حد سید عبد الله شیرازی هرگز نیستند اما در حالات و مواضع سیاسی شباهت نزدیکی به آقای گلپایگانی و مرعشی نجفی دارند .
من بی اختیار در زمینه ی چنین تحلیلی آن هم به زبان یک عراقی آفرین گفتم ،نکته قابل توجه اینکه یکی از آنها به مدت یک سال از عراق به مقصد سوریه از دست حزب بعث عراق متواری بودی و حال آنکه خواهر و مادرش هر دو در بیداگاههای صدا می محبوسند ،خداوند به حق دلهای شکسته مظلومان و بی بی زینب تلافی همه ی دردها و ستم های محرومین واقعی تاریخ را از دل صدام و عنترهایش بدر آورد ...

شب ساعت 12 الی 2 ،یعنی 1 ساعت کمتر از گذشته در این مکان جدید به اتفاق یکی از برادران در سنگر روبازی که معروف به سنگر ضلع غربی است از شیا رهای مخصوصی در راه خنثی نمودن هر گونه حرکت مذبوحانه ای از جانب واحد گشتی و شناسایی خصم مزدور حفاظت به عمل آوردیم. تو گویی به جای ترس ما از عاقبت این مهم دشمن به هراسی دقیق متنبه شده بود .
باور نمی توان کرد با آن همه استحکام مواضع و بر خورداری از سلاح های گونان گوناگون بعثیون این گونه از هول حلیم ته دیگ بیفتند که هر بار از 3 تا 4 منور برای شناسایی منطقه بهره جویند .
به هر حال شب پاسداری را نیز علیرغم عدم آشنایی قبلی با جایگاه پاسداری از حیث تشخیص مواضع با موفقیت خاتمه دادیم .
ان شا الله که عاقبت همه ی رزمندگان در این جبهه ختم به خیر شود .

تا ساعت 3 نیمه شب در وادی راز و نیاز با معبود واقعی ام به حال آن رزمنده ی مجروح در بیابان مانده نیز مفصل دعا کردم و الحمد الله دوست همسنگرم خوشحالم ساخت از اینکه امشب اکیپی برای نجات او از این وضعیت زحمت خواهد کشید. آنگاه با خیال راحت و امید به خبرهای خوش در فردا در سنگر اجتماعی و محقر بی سیم خوابیدم .
الهم آجعل النور بصیرتی و البصیره فی دینی .
 
سه شنبه 2/ 9/ 1361
قال الرضا (ع) :المومن الذی اذا احسن استبشر و اذا اساعه استغفر .ماندن و کار کردن در جبهه های مقدم علیه شیوه های ناجوانمردانه خصم تقریبا برایم شکلی عادی یافته و شاید بتوان گفت به لحاظ وضع راکد جبهه ها شوق غالب بچه ها به یاس و خستگی تبدل یافته و در مورد این حقیر هم اجتناب ناپذیر باشد .لکن با خود عهد بسته ام که در قبال چنین مشکلاتی هر گز تا وقت حضور در جبهه ها سرخم فرود نیاورم و این باور بر من مسلط گشته که حیات زیر سایه شمشیر ها در این بخش معنا می دهد و الا اگر قرار باشد دائم انسان از مصائب بگریزد ،هیچ وقت نخواهد توانست در راه رسیدن به آرمانهای اسلامی یک پیکار جوی واقعی باشد . این نوع خود سازی با لاخص زمانی معنا می یابد که انسان غریب و تنها انتظار یافتن همدری و هم راهی خالص را بکشد .انس شدید افرادی نظیر من به بودن در مجامع آشنا ،اصولا خود مفتاح کبیری است در گشایش مصیبت ها و بهبود این وضعیت می تواند در ظل واقعی بنام غریب آشنا !! در کنار رزمندگان تضمین یابد ،گر چه خصلت آدمی و همساز با وجوهات خاصی است که دوستی ها را هم اینگونه تاریخ رقم می زند، منتهی ارزش اینگونه موارد در نظر من کلا بستگی دارد به قوت و قدرت انسان در تعادل مرز جاذبه و دافعه . این حقیر از عنفوان جوانی هر گز در کمین نبوده ام تا رابط این دو را به سوی تقویت کفه ای از پیمان مرزبندی نمایم .
بلکه معتقدم اگر آدمی بتواند از کانال معضلات به سلامت عبور کند حقا خواهد توانست بین معبود واقعی و هزاران معبود تصنعی به اولی که با فطرتش هم سازگار است مفتخرانه دسترسی پیدا کند و این خود مفهوم را مشتمل است که خداوند در سوره ی بقره به پیامبرش هشدار می دهد که من با انسان در مقام خواهش و دعا نزدیکم ،حالا این انسان ولو خصلتش (کلا ا لانسان لیطغی ان راهاستغنی) باشد یا( لربه لکنود) بلکه اولی آن است که مهربانی و باران رحمت ایزدی در این دنیا بر حال بندگان به طور اعم مشمول است و این خود باز بانگ خوفی است بر احوال بندگان عاصی او ...
گویا رسم خاطره نویسی شکست و افتادیم در خط بیان عقیده ...
بگذریم .در این محیط آشنا حدودا ساعت 10 صبح بود که چند تن از رزمندگان مرا به رسم روحانی بودن !گرفتن زیر رگبار سوال و جواب و از من جواب و از آنها تیر بار سوال !جالب توجه آنکه یکی از آنها پرسید در روز قیامت (بهشت )انسان به شکل جوان تجلی می یابد و یا در وجه دیگر؟ گفتم: وقتی رفتی بهشت برایمان جوابش را بفرست و گویا بعد از مراسم پرسش و پاسخ وقتی رفته بود پایین یک تپه (مرکز تدارکات و بهداری )ترکش خمپاره ای به طرز شدید بر باسنش اصابت می کند که بچه ها وقتی برایم تعریف کردند با خنده می گفتند نزدیک بود که برایت بهشت جواب بفرستد .
ظهر را نیز به خواندن روزنامه ای تا وقت اولین جلسه کلاس درس در یکی از سنگر ها گذرانم و با کمال تعجب در قسمت اخبار ورزشی روزنامه به شکست تیم فوتبال ایران از ژاپن در مسابقات آسیایی هند بر خوردم که انشا الله در یاد داشتهای آتی پیرامون ورزش فعلی و ...مفصل سخن خواهم گفت .
تقریبا ساعت 3 بعد از ظهر بود که اولین جلسه درسمان در یک بر نامه ریزی چند جلسه ای در یکی از سنگرهای اجتماعی با حضور اکثریت بچه ها آغاز شد .
این مراسم با شکوه پس ار تلاوت آیاتی از کلام الله مجید ،با سر حالی رزمندگان به مبحث مذمتهای دنیا پرستی و کیفیت دل بریدن از تبلیغات دنیوی پرداختم . در حاشیه نیز اهمیت اطاعت از فرماندهی بیان شد . باری گرچه بر حقیر مثبت است که ریشه ای طولانی از دلبستگی های دنیوی و علائق مادی وجودم را مملو است لکن امید است مرحمت الهی در طول اینگونه مباحث و در اثنای رزم و رزمندگی در انقطاع مورد طبع نصیبنم گردد .

امروز متاسفانه بر خلاف این چند روز از بر گزاری مجلس دعا محروم ماندیم ،البته در یکی از سنگرها مراسم دعای توسل بر گزار شد که با وجود دعوت از این عبد ذلیل خدا به دلیل سر درد شدید خیلی زود تر از معمول و روال اسبق خوابیدم ،از ساعت 5/6 شب تا 2 نیمه شب که آغاز نگهبانی ام بود در حالت خواب سپری شد و گهگاهی هم در حالت خواب و بیداری موقت، صدای بچه ها به گوشم خورد اما به نظرم وضعیت قرمز تلقی نمی شد و با وجود آنکه اعلام آماده باش شده بود من باب حمله ی دشمن که دشوار اعتبار گشته بود، فکر می کردم چون جار نزده اند لهذا این خبر محقق نگشته ....تا اینکه یک ربع مانده به 2 نیمه شب وقتی بیدارم کردند خبر دار شدم باران تندی آمده که منجر به تخریب چند سنگر از جمله دو سنگر دیدبانی ،بر اثر خستگی و سر درد مفرط دلم می خواست بگویم نمی توانم امشب پاسداری کنم اما وقتی دیدم باران است و ما بقی در شدید ترین سرما و بارش نگهبانی داده اند از اندیشه خود خجل و منصرف شدم .فورا بیرون آمدم از سنگر و به اتفاق برادری به سنگر دیده بانی دارای سقف رفتیم باورم نمی شد شدت بارش که در حال حاضر نم نم می زد به میزانی بوده باشد که گودال نشستن سنگر آکنده از آب گردد ،باری آن شب در سرمای سخت و مدت نگهبانی به یاد اوقاتی افتادم که در محیط حوزه یا خانه از کوچکترین کمبودی ناله سر می دادیم .
ای کاش همه کسانی که دل برای اسلام می سوزانند و در عمل از کمبودها و سختی ها
 وامصیبتا سر می دهند قدری قدم رنجه فرموده و در سر ما لطف می کردند در کنار اجاق های پر حرارت و اطاق های گرم با کلی آسایش مقداری هم به یاد رزمندگان در سوزش بادهای مهیب در را بطه با تحمل و طاقت آوردن زیر بارانهای شدید در صحرا ها و تپه ها ،چه در سنگرهای اجتماعی سرد و چه هنگام نگهبانی می افتادند و محض رضای خدا از کرده ی خویش پشیمان می گشتند .
آن شب سقف بعضی سنگر ها به اندازه ای از آب چکاوش می یافت که تو گویی بچه ها دارند دوش می گیرند و بیچاره ها همچون طفلان پدر از دست داده و محروم تا صبح از سوزش سرما می لرزیدند و دعا می کردند .اینجا نه از کاپشن به اندازه کافی برای رزمندگان خبری بود و نه از آسایش نسبی ،در حالی که تامینش چندان هم دشوار نیست !آن شب در وقت پاسداری بغض گلویم را فشرد و اشک مجالم نمی داد ،همه تاثرم از این بابت بود که چرا هیچ گونه امکاناتی نداریم تا به یاری این عزیزان بشتابیم و خدا یا چه چیز جز عشق تو ،جز امید به لقای تو می تواند باعث ماندن و رزمیدن این بچه ها از خردسال گرفته تا پیرمرد مسن باشد .در مورد مشکلات و احتیاجات خط مقدم هم سخن بسیار دارم که انشا الله بزودی اشاره خواهم نمود .

چهار شنبه 3/ 9/ 1361
دوری از دوستان حوزه ،اعضای خانواده و یاران سه ساله ،صبح بعد از نماز حسابی به فکرم وا داشته .کم جراتی تفکر در این باره در چند روز قبلی حالا کمی دلیرم ساخته تا باورم شود فهمیدن و با خبر شدن مادرم از موضوع حرکت به سوی جبهه ها با توجه به اینکه مطلعشان نساخته بودم چقدر در مریضی اش اثر سوء خواهد گذاشت .اگر مبالغه یاملاحظه تلقی نشود در این مدت اصلا یادم نرفته بود که مادرم برای معا لجه در بیمارستان هفته گذشت بستری گشته و خدا می داند اگر در زمان معالجه بهش خبر بدهند چه وضع و روزگاری بر سرش خواهد آمد .گر چه قبل از انجام چنین کاری پیرامون صبر و استقامت در قبال بروز حوادث بر سر اعضای خانواده برایش مفصلا سخن گفته ام و اما دوستان عزیز و یاران واقعی ام در براز جان ،آنها که در کنارم هماره چون شمع از وفق همدری می سوخته اند و از بدو انقلاب تا کنون هم رزم بوده اند ،دلم به فکرشان افتاده از این که مبادا خدای ناکرده به لحاظ دیرتر رسیدن «خ .ب » من به تعویق بیندازند که خدا می داند اگر این چنین کنند از دستشان ناراحت می شوم ،امیدوارم خداوند متعال چون گذشته الطاف خفیه و جلیله اش را مشمول حال این سروران زحمتکش و فعالان راه سرخ ولایت فقیه باشد .
اینجا معمولا صبح ها خیلی سریع می گذرد و از طرفی ما هم وقتمان عاطل و باطل ،امروز هم که با د سریعی با مه آلودگی هوا حاکم بود بر تنبلی مان در ماندن اندرون سنگر فزونی می بخشید ...

...گر چه عمدتا نقطه ضعف های مسئولانشان نیز در امر مدیریت اسلامی اجتناب ناپذیر است ،محیط جبهه و خط مقدم که سخاوتمندانه ترین میدان و کانال آزمایش انسان در تسخیر مرغ دور پرواز اندیشه در آسمان بی انتهای توحید و گامی وسیع در خود سازی آدمی تا پویشی به سوی دیگر سازی است هر گز نمی بایست در تاریخ خود در بر گیرنده صحنه های مضحکی باشد که برای انسان جز آرمیدن و بی خیالی و سودا گری چیز دیگری ارمغان نداشته باشد. بالاخص وقتی که امتی قلبش برای حضور در چنین معرکه ای در طپش و سبقت نسبت به یکدیگر باشد ؛گویا عزیزانی که در وادی فتح یا شهادت از سر نوشت خود قلمی دیگر قادر نیستند بر لوح سر نوشت بنگارند ،فراموش می کنند که هر جا پای هوای نفس و یکه تازی نفس عماره پیش می آید ،لبخند (ژوکوندی) !بر لبان دشمن نقش می بندد و تفرقه در صفوف متحد ملتی ،بیچارگی و فلاکت را نقدا تقدیم می دارد و طرف مطالب من وضعیت احزاب و دسته جات از دوران مشروطه تا لااقل بدو خودمان می باشد که چگونه نبود دو اصل امر به معروف و نهی از منکر از مبارزان ،منافق تربیت کرده و ازکارهای علی لظاهر مجاهدی !در مقابل رژیم مزدوران ساواکی !هدیه نموده آیا همین ها خود بس نیست در رفع کینه توزیها و سر پیچی ها از جانب ما ،این حقیر در مقام نفی یا اثبات موارد اتخاذی یک مسئول نظامی در راستای برنامه های چریکی و جنگی با آن همه مرارتها و دردهای یک چریک و رزمنده در عرض مدت دوریش از همه ی همراهانش در کاروان عشیره و یا دوستانش نیستم که بخواهم جسارت را در قلم هم جلوه بخشم و آنگاه اوراقی از تلخی های این قصه سیاه گردانم .
دلیل آنچه وادارم می سازد که از نظرات خویش صرف نظر نکنم همانا موقعیت مهم استراتژیکی و سوق الجیشی این حدود و ثغور است که آزادیشان مرهون خون شهدای بسیاری است که فواره ی خونشان در پهن دشت این مرز و بوم هنوز جرقه می زند و مدیون تلاش ایثار گرانی است که شب ها و روزها آرام و قرار نداشتند ،رزمیدند و جنگیدند تا اینکه با لا خره به کام خویش وصول یافتند .دل گواهی می دهد و عقل حمایت می کند که ناله سر دهد ،از غم ها بگو ،از درد ها بنال و اشک بریز .
مدتی است نه کم در عرف یک جنگجو که در این قسمتهای فوق العاده مهم از خطوط مقدم جبهه حضور داریم و بسیار متاثرم از اینکه چرا هیچکدام از مقامات مسئول ،مقامات نظامی ،یا مسئولین همین تیپ محمدا رسوا الله(ص) به خود رخصت نداده اند من باب صرفه داشتن کوششهای این ایثار گران یا که برای دادن روحیه به بچه ها قدم رنجه فرمایند و از نزدیک شاهد مصیبت های وارده بر پیکر رزمندگان دردمند که همه ی جرمشان دفاع از مرز و بوم اسلامی خویش و کسب امنیت کافی در تبلیغ آرمانهای اسلامی به اقضی نقاط ممالک تا نزدیک ترین ثغور و حدود است ،باشند . خداوند متعال می داند که وقتی بچه ها در این باره از من جویا می شوند عرق شرم از پیشانی ام سرازیر می شود ،مجبور می شوم دسته گل به آب داده ی آقایان را قدری توجیه و ماست مالی کنم .آدم باید برود این درد ها را به کی بگوید .من متاسفم از اینکه بخواهم بگویم اگر برنامه ها این جور پیش برود بچه ها روحیه خودشان را می بازند .مجددا نیمه شب از ساعت 4 تا 6 پاسداری ما به عنوان نگهبانی شب !آغاز شد ،تیر های پیاپی دشمن به کمک استفاده ی از شب با اسلحه هایی نظیر (سی می نوف )(کلاش) و گهگاهی (آرپی جی) که از کنار و بغلمان عبور می کردند ،مهلت صحبت را در این هنگام از ما بریده بود ،زوزه های خمپاره دشمن به سان جغد شومی گویا وعده ای دیدار دو طرف را بزودی نوید می داد ،هنوز بی تابی در مقابله با خصم بد زبان از ذهنم محو نشده ،ساعت شماری می کردم بلکه دشمن پاتک هایش جدی تر و سنگین تر شود تا حقیقتا دوباره از سینه ی تپه ها ،در پهن دشتهای موجود فیما بین طرفین مجادله و منازعه درس بزرگی به آنها دهیم .آسمان پر ستاره ای بر ما چشمک می زند ،حاوی هزار ویک مطلب است ،شاید می خواهد محبتش را به رخ ما بکشد و یا شاید هم نمونه ای دیگر از امدادهای الهی را نشانگر باشد ...و من با کوله باری از غم و اندوه از گذشته های نه چندان دور و دراز هنوز سو سوی چشمانم با همیاری پلکهایش به سوی مندلی و اطرافش نظر دارد .


 
آثارمنتشرشده در باره شهید
 
 
بیانیه قرائت شده در سالگرد شهادت صادق گنجی

اینک که به فرموده مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای ،ایران اسلامی در معرض تهاجم و شبیخون فرهنگی شیطان قرار گرفته و برای مقابله با تهاجم که هدف اصلی آن انحراف و تباهی نسل جوان است تنها با تبلیغ و معرفی چهره تابناک و درخشان شهدا و الگو سازی مناسب از این ذخائر معنوی برای هدایت قشر جوان در کنار ارائه چهره ای پر توان و مقتدر از مدیریت اجرایی نظام اسلامی، در حل ریشه ای معضلات اقتصادی و اجتماعی می توان موفق به مصون سازی فرهنگی ،گسترش مبانی اعتقاد عمومی به توحید و معاد و تحکیم ریشه های اعتقاد دینی و انقلابی شد. لذا با چنین باوری در سالگرد شهادت شهید سعید استاد صادق گنجی به نیت آشنا سازی هر چه بیشتر نسل جوان با ابعاد و وجوه مختلف حیات کوتاه اما پر بار او گوشه هایی از زندگی آن عزیز که حاصل سالهای متمادی انس و معاشرت فکری و سیاسی با اوست را به رشته تحریر در آوریم باشد که مرضی رضای حق تعالی و روشنی بخش راه علاقمندان شهید و جوانان غیور گردد.
حیات واقعی و معنوی مردان بزرگ غالبا پس از شهادت و مرگشان آغاز می شود از آن لحظه که جسم شهید نقاب در خاک می کشد ،زندگی فکری و اعتقادی او شروع می شود. این تولد مجدد را دیگر نه مرگی و نه پایانی است و تا آن روز که حرمت فضایل و کرامت الهی و انسانی پاس داشته می شود شهید در هودجی از نور و عزت بر تارک تاریخ تا قیامت خواهد درخشید و حدیث حیات و شهادت او همواره از گزند گذر ایام و ملال تکرار و کهنگی مصون خواهد ماند .
بزرگداشت یاد و خاطره شهیدان تجلیل و دفاع از همه خوبیها و فضیلتها است تکریم شهید پاسداری از قداست و حرمت راه و آرمان اوست این مهم ،وظیفه همه همفکران و معتقدین به آمال و آرزوهای شهید است و دوستان شهید را مسئولیت دو چندان است ،به ویژه آنگاه که گرد باد عواطف در فقدان شهید وزیدن می گیرد و ابرهای تیره ای که مانع درخشش خورشید وجود او بوده را کنار می زند و جانهای مشتاق از تابش خیره کننده انوار حقانیت راه و صلابت اندیشه او گرم می شوند وبرای یاران که از نزدیک شاهد تلاشها ،رنجها و مجاهدتهایش بوده اند این خود تکلیف مضاعف است.
صادق ،نخل تناور و خونین دشتستان است که در فصل سرد و خیانت مصادیق بازار اسلام آمریکایی در آن سو ی مرزهای میوه سرخ شهادت داد .
او چونان نخلی ستبر و مقاوم ریشه در خاک دلیران همیشه زنده تاریخ بالید ،سر بر آورد و تا ملکوت اعلی شاخه گستر شد .او فرو افتاد تا به قوام دین خدا با همراهی عاشقان اسلام ناب محمدی تحت رهبری ولایت مطلقه فقیه در پیگیری دائمی آرمانهای بلندش کمک نماید و تا همیشه تاریخ تداوم یابد .هجرت سرخش را علیرغم گذشت ایام در شرایطی پاس می داریم که هر چه بیشتر از ان فاجعه تلخ و مصیبت جانکاه می گذرد او را بیشتر می بینیم ،او شمع محفل بشریت و قلب تاریخ است. او زنده است چرا که (ویبقی وجه ربک ذوالجلال و الا کرام )و شهید نظر می کند به وجه الله پس چونان امام و مقتدایش باقی و جاودانه است .
او از تبارشهیدان مظلومی است که سند صداقت و حقانیت خود را با خون امضا نمود ،او تشنه خدمت بود و به شیفتگان قدرت درس سر بازی و فداکاری داد و به حق آبرو و افتخار سفیران فرهنگی و سیاسی نظام و گل سر سبد شهیدان راه صدور و گسترش انقلاب اسلامی در فراسوی مرزهای کشور است.
او روش اصولی و صادقانه کار فرهنگی و سیاسی برون مرزی را تعریف و به نمایش گذاشت ،و به دور از عرف رایج و مناسبات خشک و تصنعی دیپلماتیک شجاعانه و بی پروا چو ابراهیم (ع) با تبری از استدلال و منطقی گویا در موضع تهاجم به سراغ بتهای جهالت و انحراف رفت ،ریشه های شجره خبیثه استعمار ،وهابیت جاهلی را نشانه گرفت و ابراهیم وار در آتش عداوت و کینه نمرودیان سوخت و در آخرین ساعات اقامتش در لاهور پاکستان سینه پر دردش که گنج صداقت و معرفت بود پذیرای رگبار گلوله های مزدوران پلید سپاه وهابی صحابه شد و قامت مردانه اش غریبانه در خون نشست .
آری آن در درخشان و گوهر بی دلیل ،استاد جوان، مخلص شرق ،طلبه بسیجی ،نمونه اخلاص و تعبد ،مطیع محض ولایت و رهبری ،سفیر معنویت اسلام ناب محمدی(ص) به برادر شهیدش نادر در جوار رحمت حق تعالی سر بلند و غرور آفرین پیوست. شهید صادق گنجی امید مردم پابرهنه و محروم زادگاهش و خار چشم فرصت طلبان و عوام فریبان بی مایه و سست عنصر بود. او در عرصه دفاع از اصول و ارزشها، افشا انحرافات منحرفین و تبیین حقایق چنان قاطع و بی پروا بود که گوهر درخشان و جودش را خرمهره های بدلی و مارهای خوش خط و خال تزویر و تفرقه هیچگاه بر نمی تاختند .
شهید گنجی از همان اوان کودکی بسیار زودتر از آنچه که باید ،شاهد کوچ ابدی و غمبار پدر بود .او خود می دید که چگونه دست تقدیر و سر نوشت بستر لازم را برای پرورش انسانی مقاوم و خود ساخته می گستراند .اواز این ضایعه توانفرسا درس استقامت ؛تلاش مضاعف و زندگی قرین با فقر و تنهایی اما سر بلندی و صبر را به خوبی آموخت .شاید شرایط سخت دوران کودکی و نوجوانیش بود که در سالهای بعد انگیزه های پاک و خدا یی مبارزه عیله رژیم ستمشاهی و یاری رساندن به نهضت اسلامی را در وجود ش و یاری رساندن به نهضت اسلامی را بیش از سایرین تقویت می نمود .
در دل شهر محروم و فقر زده در فقدان سایه پر عطوفت پدر ،در دامان مادری آگاه و صبور کمال یافت و به خیل مبارزات ومجاهدان انقلاب عدالت گستر اسلامی پیوست .او علیرغم جوانی با استعانت از مطالعات گسترده ،هوش سرشار و قدرت قلم و بیان با نوشتن اطلاعیه ها ،قطعنامه ها ،مقالات مختلف و سخنرانی های بلند رسا به خدمت امام و مقتدایش خمینی کبیر (ره) در آمد .
ویژگی منحصر به فرد شهید گنجی بر خورداری از مجموعه امتیازات لازم برای ظهور و درخشش یک انسان نمونه و بزرگ است .چشیدن طعم تلخ فقر و محرومیت ،آشنایی بسیار نزدیک با ضعیف ترین اقشار اجتماع ،بر خورداری از استعداد و ذکاوتی سر شار ،علاقه وافر و مطالعه کتابهای منبع در زمینه های مختلف نظیر قرآن کریم ،نهج البلاغه و صحیفه سجادیه ،قدرت نویسندگی و بیانی رسا ؛مدیریتی توانا به او داده بود.به کار گیری اصولی آموخته ها و یافته های تئوریک در عرصه تلاشهای سیاسی و اجتماعی گوشه ای از قابلیتهای او بود .
خاطره شجاعت های او در کوران حوادث انقلاب و حضور پر توانش در مقابله فکری و عملی با جریانات انحرافی و وابسته پس از پیروزی هیچگاه از یاد دوستان نخواهد رفت .او در میدان بحث و نقادی دفاع از چهره منور انقلاب چنان پرتوان بود که سردمداران گروهکهای سیاسی از سر عجز و ناتوانی مباحثه و مناظره با او را تحریم نموده بودند .
از اقدامات اساسی او پس از پیروزی انقلاب اهتمام به تشکیل گروههای مطالعاتی و تحقیقاتی و اعتقاد به کار منظم و تشکیلاتی، سیاسی، ایجاد تشکل های سیاسی و فرهنگی نظیر انجمنهای اسلامی و ایجاد یک مرکز فرهنگی به منظورتکثیر وپخش کتاب و نوارهای مذهبی و سیاسی به نام موحدین بود .
شهید گنجی بسیار پر مطالعه ،منطقی ،متواضع وبشاش بود. با صراحت سخن می گفت و حقیقت را فدای مصلحت نمی کرد .آنچه را که اعتقاد داشت بی پروا بیان می نمود و در دفاع از نظراتش از پشتوانه مطالعاتی غنی و قابل توجهی بر خوردار بود .
از آنجا که عمل سیاسی و انقلابی را نیازمند به بر خورداری از پشتوانه های غنی فکری و اعتقادی می دانست لذا مطالعه موضوعی آثار استاد ارجمند آیت الله مطهری (ره) را بسیار ارج می نهاد و عمق و اصابت و صلابت اندیشه استاد گرانقدر همراه با نگرش پر شور و انقلابی او را لازمه شناخت صحیح اندیشه دینی و درک خط امام (ره) می دانست .
به سنت حسنه هدیه دادن به طور جدی عمل می نمود و دوستان خود را از هدایای ارزشمندش که غالبا شامل کتب مختلف دینی و مذهبی بود بی نصیب نمی گذاشت. با اتمام تحصیلات دوره دبیرستان تصمیم به هجرت گرفت و با علم به ضرورت ارتقاء سطح آگاهی های مکتبی و سیاسی و آشنایی عمیق با مبانی دینی و پیگیری جدی تر تحولات سیاسی و اقتصادی داخلی ،منطقه ای و جهانی به مثابه یک مهاجر مجاهد با انتخابی درست به سوی حوزه های علمیه شتافت و مدرسه عالی شهید مطهری را بر گزید .
او در این میدان نیز حضوری بسیار موفق و چشمگیری در عرصه مسائل علمی و فرهنگی داشت و ضمن پیگیری جدی دروس حوزه با حضور مستمر و دائم در جبهه های نبرد با به دوش کشیدن اسلحه بر زمین مانده برادر شهیدش نادر که او نیز گنج دیگری از صداقت و معرفت بود،ومعلومات وسیع ،بینش ژرف و تقوای مثال زدنی، خود را با جهاد عملی رویا رویی با دشمنان اسلام عجین ساخت.
شهید در پیگیری بی وقفه امور مربوط به انقلاب از پذیرفتن مسئولیتهای سیاسی و فرهنگی استقبال می نمود و در همین راستا به عنوان نماینده شورای محترم نگهبان ،به عنوان ناظر بر گزاری انتخابات مجلس دوم شورای اسلامی استان بوشهر و سپس به عنوان مسئول روابط عمومی اداره کل سازمان کشتیرانی منشاء خدمات ارزنده ای شد.. تدریس در دانشگاه ،نوشتن مقالات در روزنامه ها و حضور محسوس در مسائل فرهنگی و سیاسی از دیگر فعالیتهای قبل از عزیمتش به پاکستان بود .با اتمام دوره لیسانس مدرسه عالی شهید مطهری و بر خورداری از تجهیزات لازم در مدیریت فرهنگی و اجرایی با کوله باری از معارف عمیق دینی همکاری با وزارتفرهنگ و ارشاد اسلامی در حوزه معاونت بین الملل را پذیرفت و در اولین ماموریت برون مرزی خود به عنوان رئیس خانه فرهنگ جمهوری اسلامی ایران به لاهور عازم پاکستان شد .
استعداد ذاتی و عزم جزم و همت بلند آن شهید باعث گردید که ضمن احساس نیاز تسلط به زبان اردو و انگلیسی جهت بر قراری ارتباط نزدیک با مردم آن دیار به زودی به این مهم نایل آید و از این ابزار به بهترین نحو استفاده نمود. ارتباطات وسیع فکری و عملی با مردم پاکستان ،شیعیان مظلوم و به ویژه شخصیتهای فرهنگی و دانشگاهی آن دیار و ارائه چهره ای جذاب از فرهنگ و معنویت انقلاب اسلامی ،عرصه را بر جریانات انحرافی و وابسته تنگ و تنگ تر می نمود .
افشاگری های بی پروا علیه فرقه ضاله وهابیت و حامیان آن بر عمق کینه ایادی کفر و نفاق علیه آن شهید افزود تا آنجا که علی رغم اتمام دوره ماموریت چهار ساله اش و در واپسین ساعت اقامتش در لاهور به رغم آن کوردلان با ترور ناجوانمردانه انتقام اسلام آمریکایی از اسلام ناب محمدی گرفته شد. قلب لاهور هدف رگبار گلوله های پلید ترین دشمنان دین خدا قرار گرفت و غریبانه اما عاشقانه به ملاقات مولایش حسین (ع)،مقتدایش خمینی کبیر و برادر شهید ش نادر شتافت .
هر چند که این ضایعه اسف بار و جبران ناپزیر برای انقلاب اسلامی به ویژه استان بوشهر شاید تا سالهای سال جبران نگردد اما یقینا پرچمی که او در راستای تحقیق آرمانهای اسلام ناب محمدی اسلام محرومین و متدینین بی بضاعت در نبرد بی امان با اسلام آمریکایی و اسلام سرمایه داری بر افراشت در سایه زعامت مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای توسط دو یادگار عزیزش سبحان و نادر و همه علاقمندان و هنفکرانش بر زمین نخواهد ماند.
روزنامه غازی و روزنامه فرانپترست پیشاور
چه کسی صادق گنجی را کشت ؟ این قتل سیاسی است یا مذهبی ؟
در این قضیه حکومت هند دست دارد یا آمریکا ؟قتل ایشان عقلایی بوقوع پیوست یا خیر !!!این بعد ار تحقیقات اداره های مختلف گرفته خواهد شد .امکان دارد که چند فرد با اعتقادات صادقانه صادقی گنجی مخالف بودند ،این نیز رد نمی شود که صادق با هر کس که ملاقات کرده یا با هر کسی صحبت کرده همه بر این امر موافقند که ایشان پادشاه هنر سخن گفتن ،یاد دادن و شخصیت جالبی بود و در دلهای مردم جای داشت .در سخنان خود حرفهایی می زد که شنونده نگران می شد که این بنده خدا از کجا حرف می زند .

معاون اول وزیر خارجه ایران آقای بشارتی روز یکشنبه با نواز شریف ملاقات کرد .نخست وزیر با ابراز تاسف گفت که وی آقای صادق گنجی را شخصا می شناخت و همیشه از تلاش ایشان برای مستحکم نمودن روابط دوستانه بین ایران و پاکستان لذت می برد وی به آقای بشارتی گفت که عاملان این توطئه باز داشت شده اند و دست اندرکاران این توطئه و عوامل فاجعه بزودی آشکار خواهد شد .

روزنامه غازی و روزنامه مشرق
معاون وزیر امور خارجه ایران دکتر علی محمد بشارتی گفت که من برای تحقیقات قضیه قتل آقای گنجی به پاکستان آمده ام و از کوششهای حکومت پاکستان که در این مورد انجام شده متشکرم .وی این سخنان را طی مصاحبه ای مطبوعاتی در اسلام آباد اظهار داشت وی می گفت من امیدوارم که حکومت پاکستان هر چه زود تر افراد مجرم را دستگیر کند . دکتر محمد علی بشارتی گفت که در حقیقت قتل صادق گنجی توطئه ای است برای خراب نمودن روابط خوب دو کشور برادر .
 
منبع : سایت ساجد
شنبه 25 اسفند 1386 @ 01:41

سردار شهید غلامحسین توسّلی

سردار شهید غلامحسین توسّلی

 

قائم مقام فرمانده ناو گروه از ناوتیپ13 امیرالمومنین(ع) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

 

زندگینامه


پاسدار شهید غلامحسین توسّلی فرزند محمّدحسن و بدری‌خانم در تاریخ 14/11/1344 در خانواده‌ای متدین و پرهیزکار به عنوان ششمین و آخرین فرزند خانواده، در روستای بحـیری دیده به جهان گشود. شهید در کودکی بسیار پر جنب و جوش بود و بهرة بالایی از هوش و کیاست داشت و تحت تأثیر تربیت ارجمند خانوادگی، خلقیات فردی و اجتماعی‌اش منطبق بر آموزه‌های ارزندة اسلامی، ساخته و پرداخته گردید. او در سال 1351 راهی دبستان شفیق شهریاری در زادگاه خود شد و تحصیلات ابتدایی را در شهریورماه سال 1358، به پایان رسانید. به دلیل عدم وجود مدرسة راهنمایی در روستای بحـیری، او ناگزیر شد جهت ادامة تحصیل، در مدرسة راهنمایی شهید آستروتین خورموج ثبت نام نماید. وی به مدت دو سال، پایه‌های اول و دوم راهنمایی را با رفت و آمدِ روزانه ازروستای بحـیری تا شهر خورموج ودر فقر شدید مالی گذرانید. پس از آن علیرغم اشتیاق فراوان به علم‌آموزی، غالباً به دلیل عدم توانایی در تأمین مخارج تحصیل و مشکلات خاصّ تحصیل در خارج از روستای محل سکونت، به ناچار ترک تحصیل نمود. شهید پس از ترک تحصیل، بیش از پیش به خصوص در کار کشاورزی به کمک پدرش پرداخت و بدین ترتیب توانست او را در تأمین معیشت زندگی، به نحو مؤثّری یاری رساند. در این هنگام او نوجوانی شانزده ساله بود و وقایع زمان خود به خصوص پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و تحمیل جنگ ظالمانة عراق علیه میهن عزیز اسلامیمان را به خوبی درک می‌کرد. در حالیکه فقط شانزده سال داشت، تصمیم به حضور در میدانهای نبرد حق علیه باطل گرفت، به همین خاطر در تاریخ 14/12/1360 عازم کازرون شد و به مدّت پانزده روز آموزش جبهه را در پادگان آموزشی شهید دستغیب این شهر گذرانید. سپس از تاریخ 1/1/1361 تا 12/1/1361 در جبهة شوش حضور یافت و آموزشهای عملی نبرد جنگی را نیز به خوبی آموخت. پس از پایان آموزش که مجموعاً 28 روز به طول انجامید، بدون اینکه مرخّصی بگیردو به منزل بازگردد، از کازرون، مستقیماً عازم جبهه و مناطق عملیاتی فتح المبین شد و در این عملیات پیروزمندانه به عنوان تک‌تیرانداز شرکت کرد. شهید پس از گذشت نزدیک به چهار ماه دوری از خانه، در مورّخة 20/03/1361 به خانه بازگشت. پس از بازگشت از جبهه، با علاقه و اشتیاق فراوانی که به سپاه داشت، به عنوان نیروی ویژه، وارد این نهاد مقدّسِ انقلابی گردید و سپس برای دومین بار، در قالب طرح لبیک یا امام، در مورّخه 29/4/1361، عازم جبهه شد و تا مورّخة 11/7/1361 به عنوان تک‌تیرانداز در جزیرة مجنون، دوشادوش رزمندگان اسلام با دشمنان جنگید. پس از آن به خورموج بازگشت. در این هنگام نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در حال شکل‌گـیری بود و شهید توسّلی مقارن با زمان تشکیل این نیرو، جهت گذراندن آموزشهای ویژة مبارزه با قاچاقچیان به جزایر شمالی خلیج فارس و بندرعبّاس اعزام شد و مدتی را نیز در آنجا به انجام خدمت پرداخت. پس از اتمام این مأموریت، عضویت او از نیروی ویژه به نیروی رسمی ارتقا یافت و بدین ترتیب در مورّخة 17/7/1362، به استخدام رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. او پس از استخدام رسمی در سپاه، در واحد تبلیغات بسیج سپاه خورموج مشغول به خدمت شد و اندکی بعد، در تیپ المهدی(عج) از لشکر 19 فجر، فرماندهی گروهان را عهده‌دار گردید و به همین خاطر آموزشهای لازم را از مورّخة 19/9/1362 تا مورّخة 7/10/1362 در پادگان آموزشی شهید دستغیب کازرون فرا گرفت. او در کسوت پاسدار رسمی ، مأموریتهای مختلفی را چه در داخل و چه در خارج از استان انجام داد و شایستگی های فوق‌العادة خود را بیش از پیش به منصة ظهور رسانید. او با نهادهای انقلابی نیز همکاری و مساعدت فراوانی داشت که در این راستا می‌توان به مشارکت او با کمیتة عمران جهاد سازندگی در چندین طرح عمرانی اشاره نمود. پس از حدود دو سال دوری از میدانهای نبرد، بار دیگر در مورّخة 1/7/1364، داوطلبانه عازم جبهه‌های جنوب شد و در ابتدا به مدت دو هفته در ناوتیپ امـیرالمؤمنین(ع) آموزشهای لازم را در زمینة جنگ دریایی فرا گرفت و پس از اتمام آموزش و کسب مهارتهای لازم، در تیپ 9 بدر وابسته به مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق، مأمور به خدمت شد و در طی این مأموریت، تجربیات ارزنده‌ای در زمینة نبرد آبی ـ خاکی و رزم دریایی کسب کرد؛ تجربیاتی که بعدها در نبرد دلاورمردانه‌اش با آمریکای جنایتکار در خلیج فارس به خوبی از آن بهره برد. با شروع عملیات عاشورای 4، به عنوان قایقران در آن شرکت کرد و پس از پایان عملیات، جهت آموزش مربیگری نظامی به تهران اعزام گردید و به مدت سه ماه این دوره را نیز با موفّقیت سپری نمود. پس از اتمام دورة مذکور، تنها به مدت 24 ساعت به خانه بازگشت و مجدّداً راهی میدانهای نبرد حق علیه باطل شد و به عنوان فرماندة گروهان در محور عملیاتی دریاچة نمک، در عملیات پیروزمندانة والفجــر8 شرکت جست. در این عملیات به محاصرة نیروهای عراقی درآمد و تا سرحد شهادت پیش رفت اما با رشادت و مردانگی تمام، موفّق شد محاصرة دشمن را شکسته، خود را نجات دهد. شهید توسّلی، در عرصة جنگهای دریایی حالا دیگر به تجربیات ارزنده‌ای دست یافته بود و به همین خاطر به عنوان مدرّس و متخصّص در تاکتیکهای نظامی، تخریب، نقشه‌خوانی و قطب‌نما، به آموزش نیروهای اسلام پرداخت و به آنان اصول و مبانی یک جنگ دریایی را آموخت. مدت اندکی بعد از آموزش دادن نیروها، عملیات کربلای4 آغاز گردید و شهید در گروهان ضد زره و با مسؤولیت آرپی‌جی‌زن در این عملیات شرکت نمود. او در این عملیات با کمال شجاعت و دلاوری، سنگرها و تانکهای دشمن را منهدم و تجمّعات آنان را تار و مار می‌کرد. در همین عملیات و در منطقة فاو، دچار موج‌گرفتگی ناشی از انفجار خمپاره شد و بر اثر اصابت ترکش خمپاره، شدیداً مجروح گشت و به بیمارستان شهید بقایی اهواز انتقال یافت و مدتی را جهت مداوا در آنجا گذرانید. پس از کسب بهبودی نسبی، بار دیگر راهی میدانهای نبرد شد و به رزم بی‌امان خود، علیه دشمنِ متجاوز ادامه داد. در اواخر شهریورماه 1365 بود که از جبهه‌های جنوب به جزیرة مهم و استراتژیک خارک منتقل گردید و در آنجا به آموزش نیروهای بسیجی در زمینة جنگ دریایی پرداخت.
پس از آن به ویژه از تاریخ 28/6/1365 به بعد، حضوری دائمی در نبردهای دریایی با آمریکای جهانخوار داشت و در جریان انفجار نفت‌کش کویتی بریجتون، از همرزمان و همراهان سردار شهید مهدوی بود و پس از این رخداد بود که به زیارت امام امّت (ره) نائل آمد.شهید توسلی در شامگاه روز 16/7/1366 که به عنوان سکاندار ناوچة طارق و به فرماندهی سردار شهید نادر مهدوی در عملیات مقابله به مثل با متجاوزان آمریکایی شرکت کرده بود، پس ار بیست دقیقه نبرد جانانه، هدف اصابت آتش‌باری بالگردهای MS6 آمریکایی قرار گرفت و جسم پاک و مطهرش به ابدیت پیوست و روح بی قرار و متلاطمش در جوار قرب الهی آرام گرفت. در جریان تشییع جنازة سردار شهید نادر مهدوی، لباس پاسداری شهید توسلی به عنوان یادگار جسمِ به ابدیت‌پیوسته‌اش در مزاری نمادین، به صدف خاک سپرده شد.
شهید فردی بسیار خوشرو بود. کسی از مصاحبت با او سیر نمی‌شد چون بسیار خوش‌صحبت و شیرین‌بیان بود. همواره با روحیه‌ای باز و گشاده با مردم برخورد می‌کرد و در رفتارش ذرّه‌ای کـبر و خودبزرگ‌بینی دیده نمی‌شد. از خصوصیات بارز او شوخ‌طبعی او بود که جذّابیت خاصی به خلق و خوی او بخشیده بود. البته شوخ‌طبعی او، همراه و توأمان با متانت بود و بسیار مختصر و حساب‌شده مـزاح می‌کرد و سعی می‌نمود از این طریق، گرفتگی و کدورت را از روابط اجتماعی خود با دیگران زایل سازد و در این زمینه بسیار هم موفّق بود.
فردی بود بزرگ‌منش و با سعة صدر؛ به همه اعم از کوچک و بزرگ، احترام می‌گذارد و با آنان گرم می‌گرفت. هیچ‌کس را از خود آزرده نمی‌ساخت. بسیار صبور و پرحوصله بود و به خستگی ناشی از کار، اعتنایی نمی‌کرد.
شهیدتوسلی، به خواندن نمازاول وقت، بسیار مقید بود. این خصلتِ شهید، آنچنان بارز بود که به خاطر آن، نزد خانواده، دوستان و همکاران، زبانزد شده بود. با اینکه در کسوت پاسدارِ رسمی، مشغولیتهای فراوانی داشت و همواره پرمشغله بود، اما موقع فرا رسیدن وقت نماز، دست از هر کار و فعالیتی می‌کشید و با روحیه‌ای شادمان و بشّاش، به ادای این فریضة بزرگ دین می‌پرداخت. یکی از همکارانش در سپاه ناحیة دشتی می‌گوید: «یادم هست زمانی که شهیدتوسلی در واحد بسیج سپاه خورموج، خدمت می‌کرد، مسؤولیت تبلیغات را به عهده داشت و اکثر اوقات، در کنار دستگاه تکثـیر دیده می‌شد. در تمام مدتی که همکار او بودم، به یاد ندارم که حتی یک‌بار، نمازش را به خاطر کار، به تأخـیر انداخته باشد؛ به عنوان مثال، مواقعیکه مشغول تکثیر بود، اگر حتی در وسط کار، صدای اذان را می‌شنید، بی‌هیچ اتلاف وقت، دست از کار می‌کشید و خود را جهت ادای فریضة نماز آماده می‌کرد.» آقای ‌حیدر توسلی، برادر شهید نیز در این‌باره می‌گوید: «برادرم همیشه نماز را اول وقت و در مسجد به جای می‌آورد و به ما نیز کراراً توصیه می‌نمود که اینگونه باشیم.» مادر شهید هم دراین‌باره می‌گوید: «فرزندم دارای روحیات مذهبی بزرگی بود. او نماز را در مسجد می‌خواند و تقید بالایی به خواندن نماز اول وقت داشت.»
شهیدتوسلی در کارهای عام‌المنفعه نیز حضور پررنگی داشت. به عنوان مثال، با مشاهدة مشکل بزرگ کم‌آبی در روستای خود، مبادرت به احداث یک‌باب آب‌انبار نمود که هم‌اکنون، به عنوان باقیات‌الصّالحات، از وی به یادگار مانده است. از دیگر اقدامات مهم او، راه‌اندازی کتابخانة مسجد روستا است. پس از احداث مسجد روستای بحـیری، شهیدتوسلی با بینش عمیق و آینده‌نگر خود، وجود کتابخانه در مسجد را ضروری دید. لذا نسبت به راه‌اندازی و تجهــیز آن، همّت گماشت و با شور و اشتیاق فراوان، تمام کارهای مربوط به آن را به تنهایی انجام داد. شهید، به لحاظ اجتماعی بسیار فعال بود.
در مواقع تشییع جنازة شهدا، از کسانی بود که بیشترین مشارکت را در غسل و تکفین و تدفین شهدا انجام می‌داد. در جریان شهادت دوست صمیمی‌اش شهید غلامحسین قامشی‌پور، در حالیکه هنوز هیچکس حتی والدینش از شهادت آن شهید اطلاعی نداشتند، او خبردار شده بود. به همین منظور با اینکه سراسر وجودش را اندوه و غم فراگرفته بود، به تنهایی مبادرت به آماده کردن مقدمات تشییع جنازه و بزرگداشت آن شهید کرد و در این راه، بسیار زحمت کشید. از آرزوهای قلبی شهید توسلی، شهادت در راه خدا بود که خداوند بزرگ نیز این آرزوی او را که به راستی مستحق آن نیز بود، برآورده ساخت.
شهیدتوسلی، اهل ورزش هم بود و در تیم فوتبال روستا عضویت داشت. حضور او در میدانِ بازی، گرمی و صفای خاصی را به فضای بازی می‌بخشید. چرا که فردی خوش‌خلق و شوخ‌طبع بود و با صحبتهای شیرین خود، همه را به وجد می‌آورد. تک‌ تک بازیهایی که او در آن حضور داشت، هم‌اکنون برای دوستان و همبازیهای وی، دنیایی از خاطره است که در اذهان آنان به یادگار مانده است.
شهیدتوسلی، در تمام مراسمات انقلابی و مذهبی حاضر بود و شرکت در آنها را بر خود، فرض می‌شمرد. او خود، از برگزارکنندگان مراسمات مختلف انقلابی بود و در همة آنها، حضور پرشوری داشت. مادر شهید در خصوص حضور ایشان در برنامه‌های مذهبی می‌گوید: «فرزندم، از محبان و دوستداران اهلبیت(ع) بود. سابقاً در روستای ما مسجدی وجود نداشت که در آن مراسم عزاداری برای اهلبیت(ع) شود. لذا در ایام محرم و صفر به طور مرتب به روستاهای همجوار می‌رفت و در دستجات عزاداری حضور پیدا می‌کرد.»
از خصوصیات بارز شهیدتوسلی، بی‌باکی و شهامت بالای او بود. او تا زمان شهادت، در عملیاتهای مختلفی شرکت کرد و شرایط جنگی بسیار سخت و دشواری را تجربه نمود. شرایط جنگی جبهه و هنگامه‌های نفسگیر نبرد نظامی، ذرّه‌ای هراس در دل او ایجاد نمی‌‌کرد و او همچون شیر می‌غرّید و چون کوهی سترگ، در برابر حملات دشمن می‌ایستاد. یکی از همرزمان شهید در عملیات بدر، نقل می‌کند که در این عملیات، شهید توسلی قایقران بود. در آن زمان هیجده سال داشت. آنچه که واقعاً قابل توجه است، این است که به تنهایی و در دل شب، در بین نهرها در حالیکه در نزدیکی دشمن بود و هرآن، احتمال می‌رفت که دشمن به او کمین نماید، با قایق حرکت می‌کرد و به نیروهای حاضر در خط مقدم، کمک می‌رساند.
مادر شهید می‌گوید: «یک‌بار غلامحسین، همراه با برادرش به جبهه رفته بود. برادرش مسؤولیت توزیع غذا بین نیروها را به عهده داشت. در هنگامی که او مشغول غذا دادن به نیروهای رزمنده بوده، یک مرتبه تمام منطقه، هدف گلوله‌باران سنگین دشمن واقع می‌شود. برادر شهید خیلی می‌ترسد ولی خود شهید، با روحیه‌ای قرص و محکم به او می‌گوید: اصلاً نترس و نباید بترسی؛ در اینجا ترس، معنا ندارد؛ ما خودمان را برای مقابله با هر حمله‌ای آماده کرده‌ایم.»
شهید، تمام زندگی خود را وقف خدمت به انقلاب، امام و ارزشهای والای انقلاب اسلامی کرد. از خدمت در سپاه، احساس رضایت و آرامش خاصی می‌نمود و تمام مشکلات و خستگی‌ها را در این‌راه، با همة وجود به جان می‌خرید. او از روزی که به عضویت بسیج درآمد، تا روزی که به شهادت رسید، لحظه‌ای از انجام فعالیتهای انقلابی نیاسود. حضرت امام(ره) را به عنوان الگو و مراد خود مراد خود می‌دانست و سمت و سوی زندگی خود را متناسب با منویات آن بزرگوار تنظیم می‌کرد. بعد پیروزی انقلاب تا زمان شهادت، از مهمترین معیارهای دوستی و رفاقتش با افراد،  میزان وفاداری آنان به امام و انقلاب بود و از کسانیکه میانة درستی با انقلاب عزیز اسلامی و ارزشها و آرمانهای والای آن نداشتند، دوری می جست .

 

وصیت نامه

 

بِاسْمِ رَبِّ الشُّهَداءِ وَ الصِّدِّیقینَ
وَالَّذینَ امَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللهِ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَاللهِ وَ اُلئِکَ هُمُ الْفائِزونَ
حال، با یاد خد به جبهه می‌روم، نه برای انتقام، بلکه برای احیاءِ راه دینم و برای تداوم بخشیدن به انقلاب اسلامی به رهـبری امام خمینی(ره)؛ و هر تیری که به قلب دشمن رها می‌سازم، به خاطر خداست نه از روی خشم؛ و این راه را من با آگاهی برگزیدم؛ من این راه را انتخاب کرده‌ام. منــتظر من نباشید، چون نرفته‌ام که زنده برگردم. رفته‌ام با کفر مبارزه کنم و بکشم یا در راه خدا کشته شوم.
به پدر و مادرم می‌گویم: از آن اشخاصی نباشید که اگر یک حادثة ناگواری برای ایشان، پیش بیاید، خدا را از یاد ببرند. مانند آن مردان خدا باشید که در چنین‌مواردی خدا را شکر می‌کنند.
پدر و مادر و همشهریان و همسنگران! مرا ببخشید؛ من تمام برادران و خواهران و دوستان را بخشیده‌ام و حلال کرده‌ام. مادر! مبادا بر روی جنازة من گریه کنی که باعث شادی دشمن شود.
مادر! ناراحت نباش؛ من رفته‌ام تا مانند برادران دیگر، با خون خود درخت اسلام را آبیاری کنم؛ امروز من لباس مقدس پاسداری را به تن کرده‌ام، تا بتوانم حرمت این لباسِ زیتونی‌رنگِ مقدّس را حفظ کنم و بتوانم مفهوم «وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» را بر طرف چپ سینه‌ام و روی قلب تپنده‌ام، جامة عمل بپوشانم. اگر شربت شهادت نثارم شد، در روستای بحـیری، دفنم نمایید. شهادت، تنها سعادتی است که نصیب همه‌کس نمی‌شود.والسّلام، غلامحسین توسلی

 

خاطرات


مادرشهید
فرزند شهیدم غلامحسین، بسیار به من و پدرش احترام می‌گذاشت و بی‌اذن ما هیچ‌کاری نمی‌کرد. یادم هست یکبار طی مأموریتی به شمال رفته بود. خلق و خوی والای او سبب شده بود تا یکی از کسانیکه در طی همان مأموریت، به تازگی با شهید آشنا شده بود، شیفتة اخلاق و رفتار ایشان گردد. آن فرد پس از مدتی رفاقت با شهید، موضوع ازدواج خواهرش با ایشان را مطرح کرده بود که شهید، غالباً با خاطر اینکه ممکن است در صورت تحقق این ازدواج، از پدر و مادرش دور بیفتد، این پیشنهاد را رد کرده بود.

از مهم‌ترین خاطراتی که از فرزند شهیدم در ذهنم مانده و همواره آن را در ذهنم زنده نگه‌خواهم داشت، مربوط است به آخرین شب حضورش در منزل. در آن شب، که فردای آن به نبرد با آمریکایی‌ها رفت و بعد از آن دیگر هرگز به خانه بازنگشت، همراه با یکی از دوستانش به منزل آمد. من در آن شب، برنج وماهی سرخ‌شده را برای شام، آماده کرده بودم. سفره را چـیدم و آن دو سر سفره نشستند. هنگامی‌که غلامحسین نگاهش به ماهی‌ها افتاد، انگار که دلش از فردایی پرحادثه خبردار شده باشد، با حالتی خاص و به لهجة شیرین محلی، خطاب به ماهی‌ها گفت: «ای ماهیها! امشب ما شما را می‌خوریم و چه بسا فردا، شما ما را بخورید!»

 

آثارباقی مانده از شهید


سلام بر تو که سلام، هدیه‌ای است الهی. سلام بر تو که شایستة سلامی. کمی با هم صحبت کنیم؛ چه مانعی دارد. لحظاتی با صفا و صمیمیت، کنار هم بنشینیم و کتاب همدلی و اتحاد را با هم ورق زنیم و بخوانیم. در این زمان که دشمن هجوم می‌آورد، خصمِ تفرقه‌افکن، نشسته در پشت هر سنگ، دام گسترده است. برادرانه بیا راه را بپیماییم که راه، پرخطر است. هنوز خون شهیدان ما نخشکیده است و مجروحینِ نبرد، گلوله‌های سربیِ دشمن را و تیر و ترکشِ خمپاره‌های بعثی را هنوز هم که هنوز است، در بدن دارند. چرا خاموشی؟ چرا خاموشی؟ برادرم! تویی که سلاح بر دوش، در پاسگاهها و پایگاهها پست می‌دهی و نگهبانی می‌کنی؛ تویی که در جبهه‌های نورانیِ جهاد، سلاح بر کف، عاشقانه در انتظار فرمان حمله‌‌ای؛ تویی که در شهرها، در ارتباط با مردمِ کوچه و بازار و محله و مدرسه‌ای؛ تویی که در بسیج، به سازماندهی نیروهای مردمی مشغولی. تویی که در کارهای اداری و اجرایی و ستادیِ سپاه، خدمت می‌کنی؛ تویی که در کنار و همراه نمایندگانِ مجلس و ائمّة جمعه و مسؤولین و شخصیت‌های کشور هستی. تویی که در حال حراست و حفاظت از جماران و مجلس و نخست‌وزیری و بیوت علمایی؛ و تو... و تو هرکجا که هستی و هرچه نام داری، فقط می‌دانم که پاسداری هستی: میثاق‌بسته با امام و انقلاب، عاشقِ اسلام و مکتب، وارثِ خون شهیدان و آراسته به دانش و دین.
برادر پاسدارم! آگاه باش تو تنها، پاسدار خاک میهن نیستی، وظیفة تو، تنها حفظ خاک میهن و پاسداری از جان و مالِ من نیست. تو پاسداری برای پاسداری از خون حسین(ع)، برای پاسداری از میراث پیامبر(ص) و ائمّه(ع)، برای پاسداری از شریعت مقدس اسلام؛ و این، وظیفه‌ای است سنگین که به خطر آن باید از جان گذشت.
برای حفظ سنگر ایمان، برای رهایی سرزمینهای مقدّس و خلقهای زیرِ ستمِ مستکـبران، برای براندازیِ حکومتِ جبّاران و برای تحقّق آیة «وَ نُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الاََرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ» باید از جانمان بگذریم؛ و این، وظیفة من و توست. برادرم! ای برادر پاسدارم! ای حامیِ انقلاب و امام! و ای تنها امید محرومان! و ای بازوی انقلاب اسلامی! تا ایثار تو هست، تا رشادت و دلاوری و از جان‌گذشتگیِ تو هست، هیچ ظالمی یارای مقاومت در برابر ما مستضعفین را ندارد. هم‌اکنون، خلقهای زیر ستم در سرزمینهای مقدّس کربلا و قدس و غــیره، چشم به راه شمایند؛ چون بازوی انقلاب و حامیِ اسلام و مسلمین، تویی که به ندای «هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَّنْصُرُنی» ِ حسین(ع)، پاسخ می‌دهی و هم تویی که باید باید «هَیْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةِ» را عمل کـنی.
آیا به عظمتِ پاسداری واقف و آگاهی؟ آیا به حساسیتِ وضعِ کنونیِ انقلاب در جهانِ امروز، توجّه داری؟ آیا انتظاری که شهیدانِ به‌خون خفته از من و توی پاسدار دارند، می‌اندیشی؟ آیا به دیده‌هایی که در دنیا، به رفتار و عمل و برخورد تو دوخته است، دقت کرده‌ای؟ آیا می‌دانی که در کجای تاریخ و در چه مقطعی از زمان قرار داری؟ آیا می‌دانی که امام امت، برای چه دوستت دارد؟ و آیا ... و آیا ... اینها که همه‌اش سؤال شد، برای جواب هم فرصت خواهد بود. البته در آینده اگر بتوانیم توقّعهای بجا و بحق مردم شهیدداده را برآوریم، توفیقِ خدا یارمان خواهد بود، نه تنها امروز و فردا، که همیشه. باز هم با شما صحبت خواهیم کرد. به امید پیروزی رزمندگان سلحشور اسلام. والسّلام.

 منبع : سایت ساجد

( تعداد کل: 30 )
<<    1       2       3       4       5       6    >>