جمعه 21 دی 1386 @ 07:35

اشعار دفاع مقدس شاعران استان بوشهر (۱)

... پریشان هیچکس

 

دیگر به عشق تازه نشد جان هیچکس

بالى نزد کبوتر ایمان هیچکس

گفتیم بذل عشق شود جان ولى نشد

حتى فداى عشق نشد نان هیجکس

چندان شدیم سست که انکار از نخست

محکم نبود رشته ى پیمان هیچکس

از لطف ابرهاى کریمى که داشتیم !

باران ندید چشم . زمستان هیچکس

از سینه ها بپرس : پریشان کیستید؟

آواز مى دهند: پریشان هیجکس

اى دل بیا از این همه زردى سفرکنیم

دیگر مباش مرغ غزلخوان هیچکس

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  رضا معتمد

 

همسفرها

 

چندان فرو بردیم سر در زیر پرها

تا پر زدیم از یادتان اى همسفرها

جا داشت اى آسوده خاطرها بپرسید

یکبار هم از حال ما خونین جگرها

لب تشنگانى مانده در بهت کویریم

یا آهوانى خسته درکوه وکمرها

اینجاست پیرامونمان صف هاى آتش

آنجاست پیشاپیشمان سیل خطرها

دلهایمان خالى است از شوق سرودن

ما را تهى کردند از آن شور و شرها

اى کاش دل را باز  دریابد دعایى

از سینه عطر عشق برخیزد سحرها

با خویش میگویم اگر مى شد... چه مى شد

امروز بسیارند اما این "اگر"ها

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  رضا معتمد

 

 

حدیث بوتراب 

(تقدیم به شهید روحانی , حاج شیخ ابوتراب عاشوری)

 

برآور از درون خود شگون آفتاب را

ستاره شو که بشکنى غرور ماهتاب را

سحر دوباره تازه کن ز مشرق سبوى خود

ز روى خود فسانه کن کهولت شراب را

کشان کشان دل مرا ببر به کربلاى خود

برآور از وجود من شهامت شهاب را

جبین آسمانى ستاره از تو مشتعل

بهم بزن ستاره وش سکون فصل خواب را

هجوم کن جو بارقه زوادى شراره ها

حریق تشنه اى فکن حسادت حباب را

گوزن خسته مى شود از این شتاب خسته پا

شراره اى نثارکن ز خشم خود شتاب کن

ز عرش بی کرانه ى حضورکهکشانیت

بخوان بگوش خاکیان حدیث بوتراب را.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  سید محمود هاشمی فرد

 

ققنوس راز

 

سربازم و بنیان کن بیدادگر، من

آواز سرخ  آهنگ در خون سحر، من

نبض امیدم , پاسدار مژده  دادن

غوغاى روح شعله ى فریادگر، من

آتشفشان خشم دل , آشوب نورم

در جنگ دشمن سرفراز شعله ور، من

روح شعورم در شعار سبز هستى

راز دمیدن در رگان باغ و بر، من

پرواز سرخ نور در عرش شرافت

سر تا به پای  پروانه ى گل بال و پر. من

چون آذرخشى در خس وخاشاک وحشى

در خرمن طغیانگرى خشم و شرر، من

با سوز دل مى خوانم اکنون شعر رفتن

تا مرقد مولاى خونین جسم وسر، من

با بال هاى آتشین ققنوس رازم

برکوهسارخاک تا قاف دگر، من

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  سید محمود هاشمی فرد