شنبه 4 خرداد 1387 @ 11:29

سردار شهید جهانشیر بردستانی

سردار شهید جهانشیر بردستانی

قائم مقام فرمانده گردان حضرت ابوالفضل (ع)ناوتیپ امیرالمومنین(ع)سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

زندگینامه

زندگینامه شهید به روایت مادرش:
درست دل تابستان بود که به دنیا آمد ،یعنی سه روز از نیمه ی مرداد بیشتر نگذشته بود .چه سالی بود و چه سالهایی ! سال چهل و شش .فکر الان را نباید کرد ،نعمت روی نعمت .آن روز ها آسمان خسیس بود و زمین بی برکت .فقر با همه اهل محل هم کاسه بود .چشمت سبز می شد تا ماشینی از شهر برسد ،جانت به لب می رسید که وسیله ای تو را سر جاده برساند .دست ها خالی ،سفره ها خالی .پاها بی کفش ،خانه ها بی فرش .حالا هر ولایتی یک دانشگاه دارد .بهمنیاری مدرسه نداشت !عزیز من دفتر و کتابش را کوله می کرد ،و به روستای پایین می رفت مدرسه !پنج سال به همین ترتیب ،دو نوبت این مسافت را گز می کرد .برای دوره راهنمایی هم رفت ،گناوه .همان سال اول انقلاب شد ومی گفت رفته ام بسیج ،شبها نگهبانی می دهم .تفنگ بر می دارم و گشت می زنم .از درس دور نشی مادر !بچه به این سن و سال چه کارش با تفنگه ؟تا همین چند وقت پیش ،یعنی قبل از انقلاب ،اگر کسی امنیه می دید ،رنگش می شد پیلته چراغ !نفسش به شماره می افتاد و لکنت زبان می گرفت .حالا چی شده که بچه های قد و نیم قد ،شب ظلمات ،تفنگ به دست ،نگهبانی می دهند .
چیزی نگذشت که گفت می خواهم بروم جبهه ،شاید هنوز از جنگ دو سال نگذشته بود. سال 1361 عملیات بیت المقدس ،بعد از آزاد سازی خرمشهر .خلاصه این که هوایی شده بود .همه چیزش شده بود ،جنگ و شهدا .خدا می داند که در چند عملیات شرکت کرد ،روز اول هم با شناسنامه اردشیر رفت !سنش کم بود ،سجلد برادرش رابرد و برای جبهه ثبت نام کرد .این اواخر فرمانده بود ،فرماندهی گروهان و معاون گردان .شهید من ،امام و سپاه به جانش بسته بود .می گفت :سال تولد من 1357 است !می گفت: سپاه پایگاه یاران امام حسین است .قدراین لباس سبز را بدانیم .
شما هم چه ثوابی می بردید که سبب می شوید یاد عزیزمان کنیم .«جهانشیر » عزیز هرم تابستان جنوب از جگرم سر می زند که یادش می افتم.چله ی تابستان روزه می گرفت در حالی که هنوز به تکلیف نرسیده بود .کار می کرد و روزه می گرفت .برای خودش در باغ   کپر درست کرده بود .جایی که مقداری از حرارت خرما پز گناوه را بگیرد. باغچه ی سبزی درست کرده بود ،حظ می کرد که از دست رنج خودش بچیند .عشقش این بود که مادر ،دو پر سبزی اش را در لقمه ای سبک افطار بگذارد .بهشت به راهش بود که من ساعتی در سایه ی کپرک او روزه پر سواب تابستان را تحمل کنم .
کار و تلاش سازنده است و جنگ ،آدم را مرد بار می آورد .جهان مرد جنگ بود مرد تلاش پیوسته ،مرد بی خوابی های مداوم .وقتش وقف جبهه بود .به عیال و آل نمی اندیشید .اما مادر دوست دارد جوانش را در رخت دامادی ببیند .حجله ی عیش ببندد ،حنا خیس کند ،دورش بگردد ،ذوق کند ،کل بزند و برق برق چشمهایش شب عروسی را روشن کند .مادر است مادر .پسر که جهانشیر باشد ،این ذوق را بهتر در می یابد .حالا که مادر این همه خوشحال می شود ،چه صوابی از آن بهشتی .حلیمه ،من دلم به حلیمه است رودم !
هجده سالش بود که ازدواج کرد ،پنجم خرداد شصت و چهار .حلیمه از زندگی کوتاهش با جهانشیر گفتنی های زیادی دارد .او هفده ماه زندگی مشترکش را بهترین روزهای عمرش می داند واحساس قشنگ و لطیفی از هم نشینی مرد سر به زیر و سر افراز خود به همراه دارد .یک تپش در طول سلول های بدن و یک هیجان در جان .حس مرموز و دل انگیزی که واژه ی عشق ،قدری نا رسا می زند .مردی که تلاوت نمازش ،چراغ ایمان را در دل وفادار همسر افروخته تر می کرد .غروب ها ،نوحه ،شروه و دفتر چه ی یاد داشت شوهر ،چقدر مجال مجالست کم بود !اگر چه کم به چشم های شکفته ی مردش خیره شده بود ،اما از نگاه او خوانده بود که این وصال دیر پای نیست .قفس از حوصله ی مرغ تنگ تر است .با آنکه همه دغدغه اش زنگ در داشت ،نمی خواست بپذیرد که این همای سعادت روزی از لبه بام او خواهد پرید .در نامه نوشته بود که اسم پسرش را حسین بگذارید جوان رعنایی که الان برای خودش مردی شده است .پسر محجوب و منطقی ،.حسین یادگار عزیز است .یک بار که پس از تولدحسین به مرخصی آمده بود ،حلیمه گله کرد که چرا پسرمان را تحویل نمی گیری .گفت از جان هم برایم عزیز تر است ولی نمی خواهم پا بستم کند .راهی را که من انتخاب کرده ام به شهادت ختم می شود ،اگر در این جنگ هم اتفاق نیفتد ،به لبنان و فلسطین می روم .
آخرین بار که به جبهه رفت ،حسین شش ماهش بود . کلمه ی آخر در این موردها چقدر سوزاننده است .لخت جگر آدم را جز می دهد .چه دل باشد دل مادر که هی حکایت کند و نسوزد ،هی بیاد بیاورد و کباب نشود، مگر می شود ؟حلیمه هم روز آخرش را خوب به یاد دارد عروس صبور و عزیزم .چقدر اشک در آستین کند و مرور کند که :
ساکش را به دست من سپرد ،بند پوتینهایش را بست .ساک را گرفت و راهی شد .صورتش می درخشید و از چشمانش نور می بارید .دوست داشتم نگاهش کنم .کسی در من زمزمه کرد که باید سیر ببینی اش .او می رفت و دل مرا هم می برد ،او می رفت و من با چشم دل بدرقه اش می کردم .رفت و رفت .
از لب بام کفتری پر زد
از دل زن کبوتر شادی
مرد در فکر نینوای نبرد
مرد در فکر روز آزادی

مسافر همه از ره رسید، الا من
با لاخره جنگ تمام شد .زندگی در آرامش بعد از جنگ فرو رفت .چرخ زمان آرام شد و رخوت زندگی تفنگ را از شانه ی مردان گرفت .مسافران آسمان از راه زمین بر گشتند ،اما مسافر من نیامد .بعد از عملیات کربلای 4 ،یعنی آغاز زمستان 65 ،دیگر از او خبری نشد .مثل اینکه در جزیره سهیل ستاره ی سهیلی شده است ،در خاک عراق.
امان از بی خبری و چشم انتظاری !انتظار عزیز .هر بار که صدای زنگ در آمد ،چهره ی جهانشیر در نظرم مجسم شد .ساک به دوش و پتین به پای غباری و خاک آلود .موها ژولیده و عرق خیس .چهره خندان و تابناک و با لباس سبز سپاه و آرمی حاشیه دوزی شده و قشنگ ،درست روی قلبش .از همان آرم که روی خلعتش هم چسبانده بود و وصیت کرده بود که کفنش آرم سپاه داشته باشد .توشه ی محشر است ،مادر !جواز صراط، کارت سربازی شهید بی کفن .اما بمیرد مادرکه بدنی ندیده است تا در کفن آرم دار بپیچد .
عطش تابستان فرو کش کرده بود و شهریور هفتاد و شش از نیمه گذشته بود که با لاخره انتظار حسین و حلیمه به سر آمد ،درست همان روزهایی که پابوسی امام رضا رفته بودند .زنگ زدیم که بر گردند .به حسین گفته باشم که قلک سکه هایش را بیاورد تا بر سر با با بپاشد به حلیمه گفته باشم که خانه را آب و جارکند .چه خبر است که شهر را چراغان کرده اند ؟مهمان بهشتی آینه بستن و چراغانی کردن دارد .مرد من آمده است .انتظار ده ساله به چشم فرصت تماشا نمی داد .عزیزم روی دوش شهر می رفت و اشک نمی گذاشت که نگاهش کنم .چه حال داشت حلیمه ؟چه حسی داشت حسین ؟حسین به بهانه دیدن فیلم اسرا از مشهد الرضا دل کنده بود. حسین روی پدر ندیده است .از ققنوس خاکستر می ماند ،از مرغ بهشتی پر . از رعنای جهانشیر چیزی بر نگشته بود ،پلاکی و مشت خاکی ...

وصیت نامه 

بسم الله الرحمن الرحیم
با درود فراوان به امام زمان و نایب بر حقش امام خمینی و با سلام و درود بی کران به شهیدان از صدر اسلام تا شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی حق علیه باطل و با سلام به خانواده های شهدا که عزیز ترین فرزندان خود را در راه اسلام فدا کردند و باخون فرزندانشان درخت اسلام را آب یاری کردند تا روز به روز محکم تر و سر بلند تر شود ؛تا ان شا الله سایه اش بر سر ملل جهان افکنده شود .سلام بررزمندگانی که از اسلام پاسداری می کنند و مفهوم رزمنده بودن را به ابر قدرتهای شرق و غرب و کفار می فهمانند .
اینجانب فرزند حقیر شما ملت حزب الله ،یکی از سربازان کوچک اسلام هستم که اگر خداوند جان ناقابل را از من قبول کند ،در راهش می دهم .چه در جنگ و چه در جاهای دیگر !چه خوب است که در حال جهاد در راه خدا باشد .من این را افتخار عظیم می دانم که کسی در راه خدا ،در حال جهاد با کفر صدام کشته شود .باید با کفر بجنگیم تا بفهمد که یاران امام حسین (ع) چگونه اند !و به شما امت حزب الله و همیشه در صحنه بگویم که ما یک جان بیشتر نداریم وآخر باید خدا آن را از ما بگیرد – چه بخواهیم و چه نخواهیم !- اگر این جسم و جان در راه خودش پرورش دهیم ،در آن دنیا ،در صحرای محشر سر بلند هستیم و گرنه حساب طور دیگری است .
چه خوب است که جان ناقابل را در راه اسلام بدهیم و مثل یاران امام حسین کشته شویم

. به شما جوانان مومن بگویم که برای مسلمان و ایرانی ننگ است ،که جنگ اسلام و کفر باشد و شرکت نکند .به خدای بزرگ در آن دنیا مورد سوال قرار می گیرند .
اینجانب برادر کوچکتان – از زمانی وارد بسیج شدم ،کم کم پی بردم که مسلمان بودن یعنی چه ؟تارخ تولد مرا باید سال 1357 بزنند ،چون قبلا مثل کودک نمی دانستم در دنیا چه خبر است و لی از سالی که انقلاب شد و امام آمد ،گویی تازه متولد شده ام .به جبهه رفتم تا شاید خداوند گناهانم را ببخشد و از خطاهایم در گذرد و بعد از این شناخت بود که تصمیم گرفتم در سپاه خدمت کنم .تعهد اخلاقی و خدمتی دارم که تا جان در بدن دارم از اسلام پاسداری کنم و به برادران عزیز و از خود گذشته ی سپاه بگویم که سپاه پاسداران تنها برای ایران نیست ،بلکه برای تمام مسلمین است و اسلام مرزندارد .تا کفر در جهان است آرام نمی نشینم .قدر سپاه را بدانید که واقعا یاران امام حسین (ع) در آن خدمت می کنند . شما باید انشا الله اسلام را در جهان پیاده کنید .شما یاور همه مسلمانها هستید .اخلاقتان با مردم خوب باشد که مردم روی شما زیاد حساب می کنند و در کارهای اجتماعی شما باید پیش قدم باشید .همیشه برای رضای خدا کار کنید .اگر کسی از شما برادران سپاه را ناراحت کرده ام به بزرگی خودتان ببخشید ،تا خدا هم از من بگذرد .
خانواده ی عزیزم !
من راهم را شناخته ام و کشته شدن در راه خداوند افتخاری بس بزرگ است و من خدا را شکر می کنم که مرا پذیرفته است .اگر می خواهید گریه کنید ،برای امام حسین(ع) گریه کنید و شهادت مظلو مانه اش .
برادرانم .
اگر برای من ناراحت هستید ،راهم را ادامه دهید ،پدر و مادرم را دلداری دهید و به اسلام خدمت کنید و خواهرانم را راهنمایی کنید تا به اسلام خدمت کنند .
از عمویم غلامرضا ،که برای من زحمت زیادی کشیده است حلالیت می خواهم .
و تو ای مادرم !فرزند کوچکت را حلال کن !برای من بسیار رنج کشیدی ،در آمد زحماتت را به من دادی !چطور قدر دانی کنم ؟سلامم را به بی بی ؛خاله برادران ،خواهران ،فامیل ،دوستان و همسنگرانم برسانید .
همسرم !اگر پسرم پرسید به او بگو که پدرش برای چه و چگونه شهید شده است ،تا راهم را ادامه دهد .
فرزندم !درست را بخوان تا آنجا که توان داری .بعد در سپاه خدمت کن و راهم را ادامه بده ،اسلحه ام را در دست بگیر و به نبرد با کفار برو !همگی مرا حلال کنید .
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.     پاسدار ،قدر خود را پاس دار

 

خاطرات 

مادرشهید:
با پا روی خشت خیس پرید .بعضی را با نوک پا زخمی کرد . روی هر کدام نشانه ای گذاشت .. خرد و خمیرشان کرد .فریاد م را که شنید ،پا به فرار گذاشت .
-آخ که زحمتم راهدر دادی .خیر ببینی بچه .تو این گرمای عرق ریز باید دوباره خشت بسازم خبر مرگم این چند قیقه هم سر به زمین نگذاشته بودم .
حالا ساعت 8 شب است ،هنوز بر نگشته است خبر گم شدنش تقریبا در همه ی بهمنیاری پیچیده است ،روستا یعنی همین .طفل 4 ساله ای که پای فرار ندارد ،یعنی کجا می تواند رفته باشد ؟نکند ،در چاهی چاله ای افتاده باشد ؟نه ؛عمو غلامرضا به هر حفره ای سرک کشیده است .چه دل باشد دل مادر که تاب بیاورد .ستو ن بدنش ،پاهایش خمیده اند وهی عرق می ریزد و غش می کند .یک کلمه گفته باشد که شکایتت را به عمو غلامرضا می کنم حالا باید خودش را سرزنش کند .
نه از اینها نیست .او می داند که عمو چقدر دوستش دارد .از صحرا که بر می گردد ،دست و رو نشسته سراغش را می گیرد .تا چند بار به هوا پرتابش نکند و بوسش نکند پی کاری نمی رود .بچه که شیطون باشد دلخواه تر است .شیون از یک ساعت دیگر سایه شب روی همه چیز پهن می شود ،بلکه شده است .قیر شب که سنگین شود پا در آن گیر می کند ،چشم ،چشم را نخواهد دید .دریغ از طفل صغیرم .خدا به بی گناهی اش رحم کند .وای از شب بیابان .بیابان گرمسیری گناوه ؛عقرب و مارو رتیل .الان هم عین دل تابستان است .
ساعت 11 شب بود که وسط حیاط ظاهر شد .اشک پشت پلکهایش منتظر یک اشاره است ،تا مثل آب سد در روز باران سر ریز کند .بغضی که از گلویش بر آمده بود ،لبهای بسته اش را به جنبش وا می داشت ،اما چیزی نمی گفت .یک دل این بود که انگشت هایم را روی صورتش ببینم .یک دل اینکه در آغوش جایش دهم ،نزدیک به پرده ی جگرم .بچه است و دوست بره ها و بزغاله ها .فطرت پاک ،کودکی را به شعر و قصه و طبیعت و حیوانات پیوند می زند .پای چینه ی نه چندا ن بلند ،آن قد سرک کشیده است و آن قدر از تماشای بره ها و بز غاله ها حظ برده است که چشمانش خسته شده اند .حالا که بیدار شده است و می گوید آمده ام در رختخوابم ،بخوابم. توقع دارد من هم خواب بوده باشم .چه می داند که مادر چه کشیده است ؟بره ی عزیز من !
سردارحسین کارگر:
یادم نمی آید که از او در کاری نه شنیده باشم ،چه سخت و چه آسان .آماده بود که به نحو احسن انجا م وظیفه کند وخستگی نمی شناخت ؛خواب نداشت واین حرفها حرفهایی نیست که حالا بعد از سالها به زبان بیاورم .اینها گوشه جگرم بوده است .شما سبب خیر شدید تا من دفتر خاطراتم را ورق بزنم .برای یک فرمانده در هیجان جنگ و در بحبوحه تک و پاتک چیزی بهتر از این نیست که یک نیروی شجاع و نترس دم دست داشته باشد .نیرویی که پر از امید و ایمان باشد و به آدم دلداری و جرات بدهد .برای همین گفتم اینها گوشه ی جگرم بوده است .
تعارف معمول نیست .اصلا میدان جنگ جای تعارف نیست .آدمی وقتی در مخمصه ی منرگ قرار می گیرد ،همه چیز بریش رنگ دیگری دارد .یک حرف دلگرم کننده ،یک امید ،یک ثواب در آن لحظه در ژرفای جان فرو می نشیند .
گفتم :جهان !تو به عنوان معاون گردان همین جا می مانی .جبهه ،جبهه است. دیگر فرق نمی کند .امروز وظیفه شما این است که در خط پدافندی فاو باشی .
پشت سرم را نگاه نکردم و سوار ماشین شدم و در را بستم .می دانستم که الان اصرارش شروع می شود .جهانشیر کسی نبود که در خط پدافندی تاب بیاورد .خلاصه وقتی بویی برده باشد که در جای دیگر عملیات است .
اما او تازه داماد بود .خانواده اش را هم آورده بود سر بندر .دلم نمی خواست که در این عملیات شرکت کند .
-پسر !لا اقل این بنده خدا را ببر گناوه ،بعد اگر اتفاقی افتاد ،دختر مردم در این شهر چه کند ؟
- نگران نباش حاجی !او وظیفه ای دارد من هم وظیفه ای دارم .
دندانهایم را روی هم فشردم و با خود عهد کردم که عملیات کربلای 4 ،بدون جهانشیر
 بر دستانی انجام شود .همان خط پدافندی فاو بماند بهتر است .اینها چیزهایی بود که تا
 بر گشتن دوباره ی من به سنگر ،یعنی همان جا که جهانشیر را رها کردم از ذهنم گذشت .
وارد سنگر شدم .دستهایش را دور زانو حلقه زده بود .به اصطلاح زانوی غم بغل گرفته بود .پکر ،ناراحت . بغضی غریب در گلویش خانه کرده بود .اشک اگر اشاره ای می داد از سد پلکهایش سر ریز می کرد .داغدیده این حالت را نداشت .یتیم شده اینگونه نبود .طول دو ساعت جلسه ی ما را به همان حالت نشسته بود .دلم سوخت .
- چی شده چرا اینقدر ناراحتی ؟
همین سوال که پاسخش هم برایم روشن بود ،کافی بود تا بغضش بشکفد ..کافی بود تا اصرار گریه آمیز او را بر تصمیم من چیره شود .در چشم های خیسش رازی پنهان سر افشا شدن داشت .تابناکی دیگری در نگاهش پیدا بود .دلم لرزید .رعشه شفافی از ستون فقراتم عبور کرد .اما من نمی خواستم بپذیرم .مگر هنوز چند ماه از تولد حسین می گذرد که او با حلاوت و حرارت خاصی از دیدن فرزندش برایم گفته بود ؟هنوز احساس دل انگیز پدر شدن ،چنان که باید ،در جانش ته نشین نشده بود .ولی شوق شیرین شهادت ،پوست بر خاک می شکافد تا چه رسد به جانهای پاک .

غلامحسین دریانورد:
قبل از عملیات کربلای 4 ،یعنی میقات خونین جهانشیر ،این مرد جهد و جهاد را دیدم ،از من سراغ مجید شریعتی را گرفت .
- عجب !مثل اینکه خودت را خوب تحویل می گیری ؟
لحن سخنم پیدا بود که شوخی می کنم ،اما در دلم معنای دیگری تاب می خورد .یادم افتاد که به موسی بهمنیاری گفته بود :حالا مرا نبین که در فاو حبس کرده اند ،من در این عملیات شرکت خواهم کرد و دیگر همه چیز تمام خواهد شد .!راستی چه مرگ آگاه است این مرد .این ها بهره ی یک اربعین سیر و سلوک است .چیزی نیست که در حلوای نذری بریزند و خیرات کنند .با خودم فکر کردم که در این جماعت از این دست زیاد پیدا می شود .چیزهایی که به افسانه می ماند .چیزهایی که کلاه از سر عقل بر می دارد.به هر حال این را به موسی گفته بود ،دوستان دیگر هم شنیده بودند ،در حالی که نیم خنده اش را زیباتر کرده بود .چهره اش با ریشی انبوه و مشکی که به جوان سالی اش نمی خورد چشم های نافذ و ابروهای پر پشت .
- آخه ،بار اول که با مجید به جبهه رفتیم ،هر دو شکار چی بودیم .دفعه ی بعد شدیم فرمانده دسته .مرتبه ی بعد ما را به فرماندهی گروهان ارتقاء دادند .مطمئن باش با هم ...جهانشیر و مجید معاون دو گردان از ناو تیپ حضرت امیر بودند .آخرین ماموریت .
دو هم صدا دو هم نفس ،دو مرغ عشق ،بی قفس .به آسمانها پرکشیدند.

قبل از عملیات کربلای 4 برادر جهانشیر بردستانی را دیدم. از من سراغ برادر مجید شریعتی را گرفت به او گفتم :مجید هم اکنون در خور عبد الله است و الان معاون فرمانده یک گردان است .جهانشیر گفت :پس از قرار معلوم من هم باید خودم را برای معاون فرماندهی گردان آماده کنم .
به شوخی گفتم :چرا مثل اینکه داری خیلی خودت را تحویل می گیری .لبخند زدوگفت :از شوخی گذشته برای اولین بار که با مجید به جبهه رفتیم هر دو دوشکا چی بودیم. مرتبه دیگر هر دو فرمانده دسته شدیم و بار دیگر ما را به فرماندهی گروهان ارتقا ءدادند . یقین داشته باش که با هم نیز شهید می شویم ...
همین طور نیز شد شهید جهانشیر بر دستانی در عملیات کربلای 4 معاون فرماندهی یک گردان و همچنین مجید شریعتی نیز معاون فرمانده گردانی دیگر از ناو تیپ حضرت امیر (ع) بودند که هر دو با هم به شهادت رسیدند .

خانم ملک محمدی همسر شهید:
سال 1363 که تازه پیوند آشنایی با او را در زندگی بنا نهاده و قرار ازدواج گذاشته بودیم .جهانشیر مقدمه صحبتهایش از کار خودش شروع کرد .او گفت که شغل من پاسداری از اسلام است. من یک پاسدار هستم و در خدمت سپاه می باشم و از این شغل دست بر نمی دارم تا زمانی که جنازه ام را از نهاد مقدس سپاه بیرون بیاورند .
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
  فرزند و عیال و خانمان را چه کند

در روز دهم تیر ماه سا ل 1365 خداوند به ما فرزندی پسر را هدیه کرد نا مش را حسین گذاشتیم ،بعد از مدتی که جهانشیر برای مرخصی از جبهه به خانه می آمد کنار گهواره حسین می ایستاد و با نگاههای مهربانش احساس پدری را به چهره پسرش نشان می داد اما توجهی کامل و علاقه ای زیاد نشان نمی داد .من از او سوال کردم که چرا با حسین بازی نمی کنی و علاقه زیادی نشان نمی دهی ؟او در جواب گفت :می ترسم که علاقه زیاد باعث شود که دیگر به جبهه نروم و از این کارم دست بکشم . 
            
در سال 1365 تقریبا 20 روز قبل از شهادت وقتی که از سر بندر خواستیم بر گردیم به شهر خودمان (گناوه) بر سر سه راهی جراحی که رسیدیم ماشین توقف کرد .جهانشیر را با چند نفر از همرزمانش دیدم که از ناو تیپ امیر المومنین آمدند پیش ما. وقتی که نگاهش کردم چهره اش آنقدر نورانی شده بود که من در دلم فکر کردم و با خودم می گفتم که این دیگر نگاه آخر است و به خانه بر نمی گردد .به او گفتم جهانشیر برایم نامه بفرست و زود به مرخصی بیا .او در جواب به من گفت :من نه نامه می نویسم و نه به مرخصی می آیم .برادرش که همراهش بود به طرف او اشاره کرد و گفت برادرم را می فرستم که از من خبر بیاورد و این خود سفر آخر و حرف آخر و روز وداع بود .

سایت ساجد

نظرات (2)
حسینی
شنبه 16 فروردین 1393 ساعت 14:14
مردان خدا چه با صفا میروند نه می میرند
امتیاز: 3 0
نازی
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 11:44
خیلی طولانی بود
امتیاز: 0 2
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد